سه شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۹
گروه محکومین / گفتگو با آزاده سرفراز مسعودخرمی پور ( قسمت دوم )

در قسمت قبل خواندیم که آقای خرمی پور و هفت نفر دیگر را به جرم نقشه کشی برای فرار (تصور واهی عراقی ها ) به دادگاه الثوره بردند و در نهایت آنها را محکوم به تحمل 7 سال زندان کردند. به ماجراهای پیش آمده در قسمت محجر زندان الرشید رسیدیم و اینک ادامه ماجرا...

****

- آیا با صلیب سرخ ارتباط داشتید؟

مدتي به اين ترتيب گذشت و ما ارتباطمان با صليب سرخ قطع شده بود نه نامه اي مي آمد و نه نامه اي مي رفت، تا اينكه بچه ها در اردوگاه به صليب سرخ و عراقي ها فشار مي آورند كه سرنوشت ما به كجا كشيده شده است، چون ديگر ما هيچ ارتباطي با اردوگاه نداشتيم و كسي از ما خبر نداشت. فشارهايي كه بچه ها از اردوگاه آورده بودند نتيجه داد و بعد از يك ماه و نيم يا دو ماه صليب سرخ آمد. صليب را در زندان راه نمي دادند. ما را بيرون برده و سوار ماشين كردند و در يك سالن بزرگي ما را نشاندند، به ما قهوه دادند و ما پس از چند سال قهوه خورديم. خيلي با ما خوش رفتاري مي كردند، و خلاصه از اين سياه بازي ها در مي آوردند. يكي از نيروهاي صليب سرخ فارسي بلد بود چون مدتي با خانواده اش در خرم آباد لرستان زندگي كرده بودند. او صحبتهاي ما را ترجمه مي كرد. از وضعيت بهداشت و زندگي و از حق و حقوقمان حرف زديم و آنها قول دادند كه پيگيري كنند، ولي كار خاصي انجام نشد و فقط اجازه دادند نامه بنويسيم. برگه هاي نامه را داخل سلول برديم و در آن چند نفري را كه مفقود بودند را معرفي كرديم ، يعني فقط شماره اسارت خودمان را مي نوشتيم ولي آدرس آنها را ذكر مي كرديم كه نامه به دست خانواده هاي آنها برسد و ما واسطه اي براي آنها بشويم. مثلاً نامه سردار گرجي به واسطه من فرستاده شده بود. وقتي آزاد شديم فهميديم كه نامه به دست خانواده آنها رسيده بوده و آنها از زنده بودن اين افراد مطلع شده بودند و با پي گيري صليب سرخ و دولت ايران از وضعيت آنها مطلع شدند به طوريكه آنها حتي زودتر از ما آزاد شدند. پس از مدتي گروهي از عراقي هاي زنداني را كه از فراري هاي ارتش بودند به آنجا آوردند كه حكم دادگاه براي آنها اعدام بود. آنها را در وضعيت بدي نگهداري مي كردند، حدود 30-40 نفر را در فضاي 8 تا 10 متر مربعي قرار داده بودند كه جاي كوچكترين حركتي هم نداشتند. حتي به آنها اجازه دستشويي رفتن هم نمي دادند، بسيار وضع فجيعي داشتند. در مدتي كه ما در آن زندان بوديم با شيوه هايي در سلول ها را باز مي كرديم و مي توانستيم بيرون بياييم چون معمولاً تا صبح هم سربازها به ما سر نمي زدند و ما با تجربه هايي كه سردار گرجي به ما گفته بود اين را فهميديم، بنابراين قفل درها را خراب كرديم به طوريكه در ظاهر مشخص نبود، يعني با كليد قفل مي شد و دوباره باز مي شد و ما با كمي فشار مي توانستيم قفل را بدون كليد باز كنيم و به اين ترتيب اگر نيمه شب احتياج به دستشويي داشتيم با دراز كردن دست، دستمان را به قفل مي رسانديم و با فشاري در را باز مي كرديم. چون در طول روز هم مقدار آب بسيار كم بود و امكان حمام كردن خيلي كم بود، اما در شب فشار آب كمي بيشتر بود و ما سعي مي كرديم بدون سر و صدا حمام كنيم ( با گذاشتن تكه اي ابر در تشت ). و از اين طريق از مبتلا شدن به بيماري هاي پوستي و ... جلوگيري مي كرديم. خلاصه سربازهاي فراري عراقي را كه به زندان آوردند، چون دو روز بود كه يا به آنها اجازه دستشويي رفتن نمي دادند يا فقط روزي يكبار آنهم با زمان بسيار كم بطوريكه بسياري از آنها اصلاً وقت دستشويي رفتن نداشتند به همين دليل نيمه شب ما در سلول هاي خودمان را باز مي كرديم و به آنها سطل يا قوطي براي رفع حاجت مي داديم و آنها را دوباره تخليه مي كرديم. آنها هم براي ما كلي دعا مي كردند تا آنكه شب آخر آنها فرا رسيد. شبي كه قرار بود فرداي آن اعدام شوند. حالات كسي را در ذهن تصور كنيد كه قرار است فردا اعدام شود. آنها هم همين حالت را داشتند. عده اي از آنها برايشان اهميتي نداشت. يك عده هم كه معلوم بود رگ و ريشه و اعتقاداتي دارند (‌اكثراً شيعه هم بودند )‌ و به آخرت ايمان داشتند با وجود تراكم و فشاري كه بود دور هم جمع مي شدند و روضه خواني و سينه زني مي كردند، صحنه هايي كه ما تا حالا نديده بوديم. خيلي جالب بود. قرآن مي خواندند، از ما مي خواستند كه اگر قرآن داريم به آنها بدهيم، ما هم قرآن هايي را كه با ترفندهاي مختلف با خودمان آورده بوديم و يا دست نوشته بودند را به آنها مي داديم يا برايشان مي خوانديم. موقع قرآن خواندن هم همه ساكت بودند. شيعيان آنها روضه ي عربي و سوزناكي در مورد حضرت زينب مي خواندند و سينه مي زدند. آنها هم چون شب آخرشان بود، سربازهاي عراقي چيزي نمي گفتند. با اينكه آنها با صداي بلند و با تمام وجود سينه مي زدند و مي خواندند و گريه مي كردند. صبح زود آنهايي كه نماز مي خواندند به هر سختي كه بود نماز صبح را خواندند و استغفار كردند. بعد يكي يكي اسم هايشان را خواندند و كيسه اي روي سرشان كشيدند و بردند. تعداد اتوبوس ها بيشتر از تعداد آنها بود بطوريكه مثلاً به ازاي هر 10 نفر يك اتوبوس آمده بود. ما هم برايشان دعا و قرآن خوانديم و از خدا خواستيم كه اين انسان هاي فريب خورده را ( چه در جنگ با ما و چه در زندگي خودشان ) ببخشد. شيوه ي دستگيري اينها هم جالب بود. سربازي كه فرار مي كرد خانواده اش را گروگان مي گرفتند و در همين زندان ها نگه مي داشتند تا سرباز فراري خودش را معرفي كند . معمولاً هم مؤثر بود. فرد فراري به خاطر اينكه پدر، مادر يا خواهرش تحت فشار نباشد خودش را معرفي مي كرد. بعد او را به دادگاه انقلاب مي بردند و شايد يك دقيقه هم طول نمي كشيد، تا مي گفت سرباز فراري ام قاضي چكش مي زد و حكم مي داد كه اعدام. حالا چرا و براي چه برايشان مهم نبود. اين اطلاعات را ما از صحبت با آنها گرفته بوديم، اينطور نبود كه آنها در پست بازرسي گير افتاده باشند. بعثي ها راحت ترين و سريع ترين روش را براي گرفتن سربازان فراري انتخاب كرده بودند. قبل از آمدن اين گروه، چند خانواده كرد را به آنجا آورده بودند كه اكثراً زن و بچه بودند. آنها خيلي وحشت داشتند. از همه مي ترسيدند. جر‍ات نمي كردند با كسي حرف بزنند. ما به هزار ترفند توانستيم از آنها اطلاعات بگيريم و فهميديم آنها خانواده سرباز فراري هستند كه گروگان گرفته شده بودند. سه چهار نفر از اعدامي ها را بعدازظهر روزي كه آنها را بردند، دوباره برگرداندند. دليلش را نفهميديم. آنها هم مدام خدا را شكر مي كردند و از ما هم تشكر مي كردند كه برايشان دعا كرديم و يا براي رفع حاجت كمكشان كرديم. بعد از يكي دو روز هم آنها را بردند. مدتي هم يكسري از اسراي خودمان را آوردند كه مفقودي بودند و قبل از آن در اردوگاه هاي 15 و 16 بودند. بين آنها افسر جواني بود و جزء افرادي بود كه به منافقين پيوسته بود و بعد برگشته بود. ( بعداً كه به رمادي رفتيم او هم آنجا بود )

همه برنامه هايي كه سردار گرجي در ابتداي ورود با ما داشت، با آنها هم داشت. با اين تفاوت كه اگر به آنها مي گفت شما سرباز خميني هستيد بلافاصله آنها مي گفتند نه ما سرباز خميني نيستيم. ما مي ترسيديم اما آنها چون مخالف رژيم بودند خيلي نمي ترسيدند. ما در انجام برخي كارها سرسختي نشان مي داديم ولي آنها به راحتي هر چه را كه مي گفتند انجام مي دادند، يعني بعدها كه ما جزء مسئولين زندان شديم به آنها هر چه مي گفتيم به راحتي انجام مي دادند و براي ما تعجب آور بود كه اينها چقدر روحيه ي ضعيفي دارند و خود باخته هستند و حداقل براي خودشان ارزشي قائل نبودند. خلاصه ما از آن افسر جوان پرسيديم كه چطور شد كه اسير شديد؟ گفت: "ما سال 67 اسير شديم. ديديم توپخانه را عقب كشيدند و ما هم دست تنها شديم و عراقي ها تك زدند، من هم سوار نفربر شدم در حاليكه همان ترانه معروف زمان شاه « امشب شب مهتابه » را مي خواندم به بچه ها گفتم بچه ها بريم اسير شيم ". ما وقتي كه اين را شنيديم خيلي ناراحت شديم و گفتيم كه چرا مقاومت نكرديد؟ او اعتقادات خاص خودش را داشت و براي ما جاي تعجب بود كه انسانهايي هستند كه اصلاً به خاك و سرزمين و ناموس و ايمان و عقيده اهميت نمي دهند و در حال خواندن آهنگ «امشب شب مهتابه» با گروهان زير دستش اسير شده است. بعد از او يك دكتر تبريزي بود كه ارتشي بود و مي ترسيد و كم صحبت مي كرد. از او هم پرسيديم كه چطور شد اسير شدي؟ او هم داستاني شبيه همين داشت، يعني به راحتي خودشان را اسير كرده بودند بدون اينكه مقاومتي كنند. وقتي هم كه اسير شدند اصلاً تحمل كوچكترين فشاري را نداشتند يعني به محض اينكه اولين گروههاي منافقين براي جذب نيرو به اردوگاهها رفته بودند خيلي سريع جذبشان شده بودند و آنها را اينجا آوردند. چون اينها جزء افرادي بودند (در بين كساني كه جذب منافقين شده بودند) كه كمي نسبت به بقيه سرشان به تنشان مي ارزيد. اين تيپ آدمها در ميان آن سربازان عادي كه اسير شده بودند كساني بودند كه دانه درشت بودند، مثلاً يكي دكتر بود، يكي افسر بود و ... و اينها نتوانستند فشارهاي اردوگاههاي مفقودين را كه خيلي هم زياد بود، تحمل كنند و سريع پناهنده مي شدند. به محض اينكه اعلام مي كردند كه ما مي خواهيم به سمت شما (عراقي ها) بياييم، آنها را مي آوردند در استخبارات و سؤال و جواب مي كردند و اطلاعاتي را كه مي خواستند از اين افراد استخراج مي كردند و بعد آنها را مي فرستادند زندان محجر و يك هفته الي ده روز (بسته به موقعيت) آنها را در محجر نگه مي داشتند و در اين مدت هم يكي دو بار آنها را مي بردند و مي آوردند. اينها هم چون پايه اعتقادي قوي نداشتند خيانت به دولت و كشور و همرزم هم برايشان مهم نبود و سريع به منافقين پناهنده مي شدند. اكثر اينها هم به سوداي رفتن به خارج جذب منافقين مي شدند و اين را فرصت و امتيازي مي دانستند و پاي ننگ اين خيانت هم مي ماندند چون به همين راحتي ها هم كه نمي توانستند به ايران برگردند. خلاصه در طول اين چند ماهي كه ما در محجر بوديم چند نفري را اينطوري آوردند و بردند. آن موقع ما نمي دانستيم كه اينها كجا مي روند. بعدها كه ما به رمادي 9 رفتيم ديديم كه آنها آنجا هستند و يك قسمت از رمادي 9 را اختصاص دادند به افرادي كه نه مي خواهند به ايران برگردند و نه به منافقين بپيوندند و مي خواهند به خارج بروند. سري دوم زندانيان اعدامي و فراري عراقي آمدند كه از سري اول كمتر بودند (بين 50 تا 70 نفر). باز همان سيكل قبلي بود كه همه را در يك فشار قرار داده بودند و آزار و اذيتشان مي كردند، غذا نمي دادند و زود دستشويي نمي بردند. منتها قبلي ها دو سه روز مانده بودند ولي اينها يك روز آنجا بودند و شب دوم شب آخرشان بود و باز همان داستان ها بود. آنها را هم مثل قبلي ها صبح زود بردند و بعد از ظهر دو سه نفرشان را برگرداندند كه اعدامشان نكرده بودند كه آنها تعريف مي كردند كه چطور به چوبه مي بستندشان و چطور اعدام مي كردند و سربازهايي كه مي خواستند آنها را بكشند چقدر اذيت مي كردند و چطور آنها را مي زدند و مدام خدا را شكر مي كردند كه نجات پيدا كرده اند. آنها را هم پس از دو سه روز بردند.

 

زندان بغداد؛ ماه ششم

- چه کسانی را به زندان محجر می بردند؟

محجر بخش تنبيهي زندان شهر بود. يك تعداد از زنداني هاي داخل زندان هاي شهري كه دعوا يا خودكشي مي كردند را براي تنبيه آنجا مي آوردند و ما از طريق آنها اطلاعاتي از شهر و مردم به دست مي آورديم و ديدگاههاي مردم را مي شناختيم. اينها كم نبودند . هر هفته يا هر ده روز يكسري از اين آدمها را مي آوردند كه بعضي هايشان خيلي نژاد پرست و صدام پرست و ضد ايراني نبودند بلكه مردم عادي بودند كه خلافي مرتكب شده بودند و به زندان افتاده بودند و اينطور نبود كه خيلي مهم باشد كه ما دو كشور در حال جنگ هستيم و... چون آنجا هم وضعيت ويژه اي بود. همه مجبور بودند كه با هم دوست باشند تا بتوانيم از امكانات هم استفاده كنيم. آنها تسهيلاتي را كه ما در اختيار داشتيم مي خواستند كه همان دستشويي و اذيت و آزار نكردن و ... بود، ما هم اطلاعات آنها را مي خواستيم تا ببينيم مردم عراق ديدگاهشان نسبت به ما و صدام چگونه است و كلاً علاقه داشتيم كه مسائل سياسي را بدانيم. وقتي با آنها صحبت مي كرديم، مي ديديم واقعاً آنطور نيست كه ما تصور مي كرديم. ما فكر مي كرديم همه مثل صدام و گارد رياست جمهوري جنايت كار باشند. خيلي از همين سربازها آدم هاي مؤمن و خوبي بودند و اكثراً اذعان مي كردند كه از جنگي كه پيش آمده ناراحتند و خيلي ها دوستاني در ايران داشتند و با ايراني ها مستمر ارتباط داشتند و با اخلاقيات ايراني ها آشنا بودند. زندانيان عادي هم همينطور بودند و از وضعيت و جو خفقان عراق و جذب شديد نيروهاي سازمان اطلاعات عراق مي گفتند كه استخبارات حتي بچه هاي 15-16 ساله مدارس را هم جذب مي كند كه يك جو پليسي ايجاد كنند و هيچ كس جرات نفس كشيدن هم نداشته باشد، يعني در هر خانواده اي يك نيروي استخباراتي و صدام پرست وجود داشته باشد كه حتي خانواده ها هم نتوانند خلاف چيزي كه صدام مي خواهد كاري بكنند. آنها همچنين از وضع عمومي شهر مي گفتند. از كمبودها و فشاري كه روي مردم بود. اين آدم ها بعضي هايشان به عنوان مثال استاد دانشگاه بودند كه به خاطر تصادف آنها را به زندان انداخته بودند و در زندان شهر اخلاقشان با لات و لوت ها جور نشده بود و درگير شده بودند و به اينجا منتقل شده بودند. اطلاعات قشر فهميده و تحصيل كرده را هم از طريق آنها به دست مي آورديم. اين سلول ها هم دو تا يكي از بالا باز بود و حواسشان نبود كه اين سلول ها از بالا با هم ارتباط دارند، از جلو نرده داشت اما از وسط نرده نداشت. ما هم شب از ديوار بالا مي رفتيم، آنها اول مي ترسيدند اما ما پايين مي پريديم و با آنها دست مي داديم و روبوسي مي كرديم و دست و پا شكسته با آنها عربي صحبت مي كرديم و كم كم اعتمادشان را جلب مي كرديم و از خوراكي هايي كه داشتيم به آنها مي داديم و با آنها دوست مي شديم و كم كم اطلاعاتي از هر قشري كه مي خواستيم بدست مي آورديم. آنها وقتي فهميدند كه ما اسير ايراني هستيم و در اردوگاه ها شكنجه مي شديم و ... باور نمي كردند. 80 درصد مردم عراق يك نفر اسير در بين خانواده در ايران داشتند و عمده اين زنداني هايي كه پيش ما مي آمدند يكي از اقوامشان در ايران اسير بود و مثلاً ما كه مي گفتيم در اردوگاه هاي عراق بايد ريشمان را هفته اي دو بار بزنيم و اگر اين كار را نمي كرديم با سنگ روي صورتمان مي كشيدند و ما را زخمي مي كردند و كتك مي خورديم و زنداني مي شديم و ... باور نمي كردند و مي گفتند كه اسيرهاي عراقي در ايران همه ريش دارند و حزب اللهي شدند و همه مسلمان شدند و اينطوري ما تفاوت دو كشور را در رفتار با اسرايشان مي رسانديم و اينها هم براي زندانيان ديگر و بعد خانواده ها تعريف مي كردند و اينطوري آگاهي مي داديم و اطلاعات رد و بدل مي شد.

- از وضعیت غذایی آنجا بگویید.

غذاهايي كه براي ما مي آمد به اين صورت بود كه چون ما بخشي از زندان شهر بوديم، آنها روز دوشنبه ملاقات عمومي داشتند كه به آن مواجهه مي گفتند. اين ملاقات به اين شكل بود كه پشت زندان محجر فضاي درختكاري شده بود و بعضي جاها چمن كاري شده بود و خانواده ها در اين فضا مي آمدند و زنداني هايي هم كه اسمشان را مي خواندند مي رفتند و از صبح تا بعدازظهر در آنجا آزاد با خانواده هايشان بودند، مثل سيزده بدر كه هر گوشه اي هر كس چيزي پهن كرده است. ما هم از بالاي نورگير آنها را تماشا مي كرديم. زندانياني كه از ملاقات عمومي برمي گشتند، خوار و بار زيادي با خودشان مي آوردند. كيك و سيگار و ميوه مي آوردند تا هفته ديگر كه دوباره براي ملاقات مي آيند خوراكي داشته باشند. البته خود زندان هم يك بوفه اي داشت. وقتي كه زندانيان از ملاقات عمومي برمي گشتند از طريق سردار گرجي كه با نگهبان ها دوست بود مقداري از اين خوراكي ها را به عنوان صدقه يا خيرات و يا به هر اسم ديگري، به ما مي دادند و مي گفتند كه براي ما دعا كنيد تا آزاد شويم حال خودشان آزاد شوند ما هر چقدر مانديم اشكال نداشته باشد. اين خوراكي ها خيلي از اين نظر كه به انواع بيماري ها و سوء تغذيه مبتلا نشديم برايمان مفيد بود و اين از لطف خداوند بود كه ما را از جايي كه فكر نمي كرديم تحت حمايت قرار مي داد. غذاي زندان هم خيلي افتضاح بود. مثلاً صبح آش بود كه همان آش معروف اسارت و آش قراردادي صبحانه سربازان عراقي در پادگانها بود كه شامل عدس بود و مقداري برنج كه به اندازه يك بشكه در آن آب مي ريختند كه وقتي آن را هم مي زديم اصلاً عدس و برنجي در آن نبود. شام و نهار هم برنج نپخته و خام و گوشت در قالب هاي 10 در 10 سانتي بود كه مثل يك تكه آجر در ديگ بزرگ آب و نمك بدون رب و ادويه مي جوشيد. حتي گاهي نمك هم نداشت و كلاً بدون رنگ و مزه بود كه به ما مي گفتند بياييد اين ديگ غذا را ببريد. كل ديگ آب بود و ته ظرف فقط 4 يا 5 تا از اين گوشت ها بود كه آنها را باز مي كرديم تا بين زندانيان تقسيم كنيم مي ديديم كه وسط گوشت نپخته و قرمز بود كه خوردنش جز معده درد و چيز ديگري نداشت. بعضي گوشت ها هم تاريخ مصرف گذشته بود و وقتي باز مي كرديم كرم پخته شده وسط آن پيدا بود. خيلي وحشتناك بود، به خاطر همين ترجيح مي داديم كه اينطور غذاها را نخوريم. اين ملاقات هاي عمومي و اين ميوه هايي هم كه مي آمد اينطور نبود كه هميشگي باشد. يك هفته لطف خدا زياد بود و به ما ميوه هاي زيادي مي دادند و يك هفته هم ميوه خيلي مختصري مي دادند، كه مثلاً فقط انگور يا خرما بود. شام هم به همين صورت بود. لوبيا شمالي نپخته بود كه نه آب داشت و نه رب و نمك و ... كه قابل خوردن نبود. سه چهار ماه شام و نهارمان به اين صورت بود. البته بيشتر براي اذيت كردن ما غذاها را اينطوري مي پختند چون غذاي خودشان پخته و مرتب بود. به هر حال غذا اينطوري بود و چون زندان آنجا تنبيهي بود نبايد انتظاري بيشتر از اين مي داشتيم. كم كم چون نور آنجا كم و تقريباً تاريك بود داشتيم به يكسري بيماري هاي پوستي و درد پا و مفاصل مبتلا مي شديم كه از طريق سردار گرجي از مسئول زندان خواستيم تا اجازه دهد ما روزي 2 ساعت بيرون در محوطه حياط زندان قدم بزنيم كه البته آنها با اصرار فراوان ما با روزي نيم ساعت موافقت كردند كه ما باصطلاح آفتاب بگيريم. گرماي شديد تابستان بغداد بود كه در گرما كف پا مي سوخت و چون دمپايي آنچناني نداشتيم و پابرهنه قدم مي زديم كف پايمان مي سوخت و تاول مي زد ولي اينطوري يك مقدار از آن دردهاي عضلاني و مفاصلمان كاسته شده بود.

براي مبارزه با گرما خودمان پنكه سقفي اختراع كرديم. پتوهاي آنجا پر از خاك و شپش و آلودگي بود. يكي از پتوها را چهار تا كرديم كه در ابعاد حدوداً 80 در 80 شده بود كه دور تا دورش را دوختيم. به اين صورت كه سيمي را گير آورده بوديم و انتهايش را با هزار مكافات سوراخ كرده بوديم و نوكش را به زمين سيماني سابانديم تا تيز شود و مثل جوال دوز شده بود. دور تا دورش را با نخ لبه ي پتو دوختيم. پتوي ديگري را 10 سانت 10 سانت بريديم و مثل طناب كرديم. اين پتوي چهار تا شده را به صورت عرضي يا طولي با طناب از دو طرف سلول آويزان مي كرديم و يك طناب هم به لبه پاييني مي بستيم كه خودمان آن را مي كشيديم و ول مي كرديم. با اين كار پتو مثل گهواره تكان مي خورد و با اين رفت و آمدش هوا را به جريان مي انداخت. همان هواي گرم و متعفن و دم كرده را به جريان مي انداخت كه باد گرمش باعث مي شد عرق بدنمان خشك شود و كمي احساس خنكي كنيم.

سه ماه بعد از ورود ما به محجر، صليب سرخ براي بار دوم به زندان آمد و ما اعتراضمان را نسبت به حضورمان در اينجا به آنها گفتيم. البته ترس مان هم اندكي كم شده بود. متوجه شده بوديم كه وضعيت رفتار با اسرا در بيرون از اردوگاه با اسراي داخل داخل اردوگاه متفاوت است. چون افسران و سربازاني (عراقي) كه بيرون اردوگاه بودند تجربه حضور در اردوگاه را نداشتند به همين دليل برخوردشان با اسرا ملايم تر بود و كتك هاي بي جا و بي دليل مقداري كمتر بود. به ما مثل يك زنداني شهري نگاه مي كردند، همين كه اجازه مي دادند زندانيان شهري از ميوه هايشان به ما بدهند و يا اجازه مي دادند كه ما براي قدم زدن بيرون برويم، نشان مي داد كه آنها از نحوه برخورد با اسرا در اردوگاه ها خبر ندارند و بطور كلي شيوه برخوردشان متفاوت بود، ما هم از اين مسئله استفاده كرديم و مي گفتيم كه شما ما را به پنج يا هفت سال زندان محكوم كرديد بعد ما را به اينجا فرستاديد در حاليكه اينجا زندان نيست. آنها هم تاكيد داشتند كه ما به خاطر محكوميتمان حق برگشتن به اردوگاه را نداريم، حتي فكر مي كردند وضعيت ما در اردوگاه نسبت به آنجا بهتر است، در حاليكه برعكس بود. خلاصه بعد از چند بار كه به صليب و افسر عراقي مسئول خودمان اعتراض كرديم آنها ما را از آنجا انتقال دادند. توضيح اين نكته لازم است كه نقش صليب فقط انتقال مطالب به عراقي ها بود و گرنه كاري از آنها ساخته نبود، تصمصم گيري با خود عراقي ها بود. عراقي ها هم با خود مي گفتند اگر اين افراد در اينجا كه زندان موقت مربوط به زندانيان شهري است بمانند كم كم با زنداني هاي شهر تماس برقرار مي كنند و ممكن است مشكلي پيش بيايد، بنا براين بعد از حدود سه ماه ما را به زندان ديگري انتقال دادند. زندان جديد در همان محوطه پادگان الرشيد قرار داشت كه نامش " مشروع " بود.

- از اینکه وقتتان را در اختیار ما قرار دادید متشکرم.

 

گفتگو از: محمدی نیا

 

موصل4    

 

 

 

نام:
آدرس ایمیل:
آدرس Url: