دوشنبه ۲۸ تير ۱۳۸۹
شیرین ترین لحظات زندگی من/ گفتگو با آزاده سید ناصر میری، قسمت اول

عراقی ها یك افسر ایرانی را به اردوگاه آوردند، او توانسته بود یك جلد كامل قرآن را مخفیانه از تفتیشها عبور دهد و با خود به اردوگاه بیاورد كه این برای ما ثروت بود. برنامه ریزی كردیم كه این قرآن هر شب در یكی از آسایشگاهها باشد و در طول روز كه درها باز بود بچه ها به نوبت از آن استفاده كنند.

 

 

 

 

****

در مراسم اعتكاف آزادگان كه امسال در مسجد امام حسن مجتبی (ع) تهران نو برگزار شد، خدمت آزاده سرافراز سید ناصر میری رسیدیم و گفتگویی با ایشان ترتیب دادیم  كه در دو قسمت خدمتتان تقدیم می کنیم.

- لطفاً خودتان را معرفی كنید.

 سید ناصر میری هستم، متولد 1339، تحصیلات ابتدایی تا دیپلم را در تهران خوانده بودم كه انقلاب شد. بعد از انقلاب هم مدتی در كمیته بودم و بعدش هم سربازی رفتم. دو سال سربازی را هم در جبهه مریوان بودم كه هنوز جنگ شروع نشده بود. آنجا جبهه داخلی بود و جنگ داخلی با ایادی استكبار در كردستان داشتیم. جنگ مرزی كه شروع شد به لطف خدا تپه به تپه شروع كردیم تا مرز و یكی یكی فتح كردیم و جلو رفتیم تا توانستیم لب مرز، نوك قله ها نیرو چیدیم و بعد كه موقعیت عوض شد من دیده بان توپخانه شدم. دو سال گذشت تا اسفند سال 1360 سربازی من تمام شد. البته یك ماه آخر گردانم منتقل شد به سنندج، در سنندج هم هنوز درگیری داخلی داشتیم. پس از پایان خدمت آمدم تهران. حدود اوایل تیر ماه بود كه خبر عملیات رمضان پخش شد، فهمیدم كه از دو تا عملیات غافل شدم، تا چشم باز كردم دیدم عملیات بیت المقدس و آزادسازی خرمشهر گذشت و ما خبردار نشدیم. خیلی حسرت خوردم. تلاش زیادی كردم تا هر طور شده در عملیات بعدی شركت كنم كه عملیات رمضان مطرح شد. بلافاصله خودم را معرفی كردم. گفتند : باید دوره ببینی. گفتم من در كردستان به اندازه كافی دوره دیده ام.

قبول نكردند. دیدم برای شركت در جبهه حرفم خریدار ندارد. از طریق یكی از دوستان دوره سربازی كه سه ماه زودتر از من منقضی شده بود مطلع شدم كه مسئول اعزام نیروی بسیج عشایر دزفول شده است. توسط ایشان پارتی بازی كردم و خودم را به پادگان كرخه معرفی كردم كه به این عملیات برسم. البته به مرحله اول عملیات رمضان نرسیدم ولی در مرحله دوم شركت كردم. در مرحله دوم هم عراق آن طرحهای مثلثی معروفش را به كار برده بود كه در واقع در آن طرحها به دام افتادیم. هر چند آن مثلث ها را پشت سر گذاشته بودیم و در دل عراقی ها رفته بودیم و كیلومترها داخل عراق اسیر شده بودیم.

- در چه تاریخی اسیر شدید؟

 22 تیر 61 كه مصادف با ماه رمضان بود، اسیر شدم. مرحله اول عملیات رمضان شهید زیاد داده بودیم، اما در مرحله دوم تعداد زیادی از بچه ها اسیر شده بودند. البته من تنها اسیر شده بودم. همه گردان تقریباً فردای روزی كه رفتیم عملیات اسیر شده بودند. طی ماجراهایی من تقریباً دو روز و نیم بعد اسیر شدم. اسیر كه شده بودم، سه روز بود كه تشنگی كشیده بودم و در حال بیهوشی بودم كه وقتی به هوش آمدم دیدم 10- 12 تا سلاح روی سرم است بلند شدم و از آنجا به بعد اسارتم شروع شد.

- آن لحظه ای كه اسیر شدید چه حسی داشتید و آیا اسارت برایتان قابل باور بود؟

تا آن لحظه ای كه خود اسارت اتفاق نیفتاده بود، به تنها چیزی كه فكر نمی كردم و باور نداشتم اسارت بود و برایم دور از ذهن بود و نمی توانستم این را بفهمم ولی وقتی عملاً در آن شرایط محاصره قرار گرفتم و حتی زمانیكه لوله تفنگ هایشان به سوی من بود، خدا انگار چیزی را بنام ترس در وجود من قرار نداده بود. حتی یكی از آنها گلنگدن كشید و می خواست به پای من تیر بزند، با آنکه 10-12 تا لوله تفنگ دیگر به سمت من بود لوله اسلحه اش را گرفتم و از امتداد بدنم منحرف كردم. او دو دستی و من یكدستی هفت هشت دور، دور هم چرخیدیم ، یعنی نمی فهمیدم كه هر كدام از آنها یك تیر شلیک کنند كار من ساخته است و آن روحیه سلحشوری و تسلیم ناپذیری كم مانده بود كار دستم بدهد. البته به خیر گذشت و فرمانده ای آمد و به آنها تشر زد و اوضاع آرام شد. یكسری كتك های اولیه را آنجا خوردم. بعد از آن كتك ها كمی باور كردم كه اسیر شده ام. هنوز هم باور نمی كردم كه قرار است در این وضعیت بمانم و فكر می كردم كه در اولین فرصت باید یك جوری فرار كنم. منتظر بودم كه توپخانه ی مان مقداری آشوب به پا كند و اوضاع را بهم بریزد تا من بتوانم فرار كنم ولی متاسفانه این اتفاق نیفتاد.

- اولین جایی كه بعد از اسارت شما را به آنجا منتقل کردند، كجا بود؟

اول كه اسیر شدم مرا سوار یك تانك كردند و دستهایم را به برجك نفربر با طناب بسته بودند. از خط اول كه می خواستند مرا به خط دوم تحویل بدهند من را روی اگزوز تانك نشاندند. اگزوز تانك هم كه می دانید رو به بالا آتش می زند. خلاصه از خط اول تا خط دوم جزغاله شدم و سعی ام بر این بود كه آسیب جدی نبینم و بالاخره در آن شرایط كار دیگری نمی شد كرد و حسابی سوختم. سه چهار خط كه ما را به عقب می بردند در هر خط از ما بازجویی می كردند و یك صورتجلسه می نوشتند. به هر كدام یك چیزی گفتم ولی چیزی كه در بین اینها مشترك بود این بود كه گفته بودم سربازم. گفتند: سرباز كدام گردان هستی؟ یك گردان الكی گفته بودم كه بعد یادم آمد كه اسم گردان توپخانه غرب كشور كه خودم قبلاً آنجا بودم را بگویم كه اگر قرار شد باز مشخصات بگویم، مشخصات یك گردان واقعی را بدهم. بعد مرا به پادگان زید بردند كه در حاشیه بصره بود. یك انگشتر عقیق سبز كه یادگار مادربزرگم بود و روی آن اسم پنج تن حكاكی شده بود در دستم بود كه آن را با انبردست دور دستم سفت كرده بودم. یكی از  آنها انگشتر مرا دید و گفت یاالله درش بیاور و به من بده. من اشاره كردم كه در نمی آید، ببین سفت است و ... كه رفت و یك تیغ آورد و گفت كه خودت انگشتت را ببر و گرنه من می برم. دیدم قضیه جدی است و این انگشتر من چشمش را گرفته است. در همین فاصله كه من این انگشتر را مثلاً در بیاورم یا نه، آن شخص، یك سرباز سیاهپوست از خود عراقی ها را آورد جلوی من، آن سرگرد قد رشیدی داشت و خیلی قوی هیكل بود و معلوم بود كه رزمی كار هم هست، طوری آن سرباز را كتك زد كه اگر بگویم آن شیر اولی را كه از مادرش خورده بود از چشمانش در آمد اغراق نكرده ام. آنقدر التماس می كرد كه سیدی، سیدی، فلان. خطا خطا، غلط كردم. من كه دیدم اینجا به كسی رحم نمی کنند و وقتی با خودشان اینگونه رفتار می كنند دیگر دشمن و اسیر و این چیزها جای خود دارد، اینجا خیلی راحت سر مرا هم می برند. این بود كه یك تكه آهنی كه فلز زیر ریش تراش بود را زیر انگشترم بردم و هر طوری كه شده بود ركاب انگشتر را باز كردم و انگشتر را به او دادم.

در آنجا هم بازجویی شدم و بعد از آن مرا به یك پادگان دیگر بردند. آنجا مرا در یك حوضی كه یك وجب بیشتر آب نداشت انداختند كه از لوله آبش به اندازه دو اینچ آب می آمد. من چون تقریباً سه روز بود كه یك ذره هم آب نخورده بودم دستانم را زیر لوله آب گرفتم و به اندازه یك دلدرد آب خوردم. در چند نوبت پیاپی به مقدار زیاد آب خوردم كه تبدیل به دلدرد شده بود. عراقی ها هی داد می زدند كه لا تشرب و چیزهایی می گفتند كه بعدها فهمیدم كه منظورشان این بود كه این آب تلخ است ولی من از شدت تشنگی تلخی آب را نمی فهمیدم.

بعد از آن مرا به طرف اتاقی بردند كه پهنای در آن حدوداً چهار متر و طولش 8 الی 10 متر بود. در را باز كردند و مرا با لگد داخل انداختند. وقتی بین جمعیت افتادم دیدم كه 10- 15 تا دست، مرا روی هوا گرفته كه با مغز روی زمین نیفتم. چشمهایم را باز كردم دیدم كه بچه ها را می شناسم. همان هایی كه روز اول اسیر شده بودند.

بعد از هشت روز ما را به بغداد بردند. در بغداد ما را در جایی مثل زمین صبحگاه روی آسفالت داغ به فاصله 10 متر نشاندند. حدود 100 نفر از تیمسارهای ارشد ارتش های مختلف جهان مثل هندی ، پاكستانی، روسی، آفریقایی و همه جور شخصیت نظامی كه به آنها كمك فكری می دادند، آنجا بودند. بعد هم ما را بردند جایی كه یا استخبارات بود یا وزارت دفاع  كه از ما مصاحبه رادیویی بگیرند. اولین نفری كه برای مصاحبه رفت گفت: بسم الله الرحمن الرحیم كه فوراً 10 نفر ریختند سرش و با كابل او را زدند كه تو مجوس هستی و مجوس كه بسم الله نمی گوید ( چرا که با گفتن بسم الله، ادعاهایشان در مورد مجوس بودن ما زیر سوال می رفت) برای همین بچه ها به هم نگاهی كردند و همه تصمیم گرفتیم كه بدون بسم الله مصاحبه نكنیم. بین خودمان هم ولوله ای افتاد كه این مصاحبه سندیست برای زنده ماندن ما كه نتوانند بلایی سر ما بیاورند. دو سه نفر بعدی هم كه رفتند با بسم الله شروع كردند كه كتك هم خوردند و ما هم گفتیم اگر بسم الله نگوییم مصاحبه نمی كنیم. آنها هم مجبور شدند تا برای اینکه از ما مصاحبه بگیرند، این حرف ما را بپذیرند چرا که آنها هم باید از طریق مصاحبه تبلیغ می كردند كه ما زیاد اسیر گرفته ایم و به همین دلیل این مصاحبه ها را تكرار  هم می كردند.‌

قرار شد كه ما بسم الله بگوییم. هر كدام قرار گذاشتیم كه اسم چند نفر دیگر از دوستانی كه با ما هستند را بگوییم كه اگر یكی را پخش كردند اسم چند نفر را گفته باشیم. من شماره تلفن هم دادم و گفتم هر كس صدای من را می شنود خبر سلامتی و اسارت مرا به خانواده ام برساند. عراقیها می خواستند نوشتاری جلوی ما بگذارند كه ما از روی آن بخوانیم كه ما قبول نكردیم یا می گفتند كه سیاسی و ... حرف نزنید كه ما هم نپذیرفتیم . صدای ما را از رادیو عراق پخش كردند.

پس از آزادی فهمیدم خانواده من هنوز صدای ضبط شده من را دارند. حدود پنجاه روز پس از پخش مصاحبه از تمام ایران با خانواده من تماس می گرفتند كه خبر را به آنها برسانند. خانواده من هم باور نمی كردند، تا اینكه صدای ضبط شده من را برای خانواده من گذاشتند تا آنها باور كردند. البته در طول مدتی كه خانواده خبری  از من نداشتند منافقین سراغ خانواده من رفته بودند، مثلا‍‍ً یك نفر به دروغ گفته بود من به فلانی هزار تومان قرض داده ام و تكلیف من چه می شود، یكی دیگر گفته بود من به چشم خودم دیدم خمپاره به شكمش خورده (خانواده ‍‍من هم كه از ادوات نظامی بی اطلاع بودند) به همین دلیل هم خانواده من خبر اسارت مرا باور نمی كردند.

خلاصه ما را به اردوگاه موصل 2 بردند ( موصل بزرگ ) كه بعداً شماره آن عوض شد. بعد هم طی یك ماجرایی ما را به موصل 4 بردند و من تا آخر اسارت آنجا بودم.

- برنامه ریزی شما برای گذران ایام اسارت چگونه بود؟

در موصل 2 هیچ چیز نداشتیم. نه قرآن، نه كتاب و نه قلم و كاغذ، صلیب سرخ هم هنوز نیامده بود كه بتوانیم از آنها قلم و كاغذ بگیریم. ( اولین باری كه صلیب آمد به ما كاغذهایی برای نوشتن نامه داد، ما باور نمی كردیم كه از اینجا نامه ما را به ایران ببرند. به هر حال با شك و تردید چند نفرمان نامه نوشتیم، من هم نوشتم. اتفاقاً آن نامه بعد از شش روز به دست خانواده رسیده بود.

یادم می آید یك مغز مداد 5/1 سانتی از یك نفر گرفتند، به ازای هر میلیمتر آن یك روز زندان با كتك برای او در نظر گرفتند.

تصمیم گرفتیم هر كس هر چیزی بلد است به روی كاغذ سیگار و تاید و ... نوشته و جمع آوری كنیم. دور هم می نشستیم و هر كس هر چه بلد بود (قرآن و دعا ) می نوشتیم. به هر طریقی هم بود وسایل نوشتن را بدست می آوردیم. مثلاً یكبار یكی از بچه ها كه با یكی از عراقیها دوست شده بود، حین صحبت با او خودكارش را از جیبش درآورده بود كه خیلی برای ما غنیمت بود و ما به وسیله آن آیات قرآن را می نوشتیم و چون تنها منبع نوشتن ما بود ما حتی در نوشتن یك نقطه هم اسراف نمی كردیم. از سوره های كوچك قرآن گرفته تا سوره های یك صفحه ای و ... را نوشته و به این شكل قرآن را از ذهن بچه ها جمع آوری كردیم.

یادم می آید محمد انتشاری _ كه الآن پزشك است _ یكی از بچه هایی بود كه قرآن را حفظ بود، چونکه قبل از اسارت طلبه بود. او برای من یك غنیمت شده بود، چون می دیدم كسی پیدا شده كه خیلی چیزها می داند و من می توانم از او استفاده كنم. برای خودم برنامه ریزی كردم، گفتم اگر بخواهم مثلاً قرآن یاد بگیرم چه مسیری را باید طی كنم. اول باید روخوانی ام قوی شود، بعد باید تجوید را یاد بگیرم، بعد صرف، بعد ترجمه كلمات قرآن را باید یاد بگیرم. بعد گفتم در اینجا كه هستم بچه ها هر كدام چیزی می دانند و این بهترین منبع است. با همین روش چیزهایی از دوستان یاد گرفتم.

در واقع هیچ برنامه ای برای گذراندن ساعات زندان وجود نداشت، یعنی ما خودمان برنامه ریزی خاصی در بین عموم بچه ها نمی دیدیم، اما شاید هر كسی برای خودش فكری كرده بود. عده ای هم ورزش می كردند.

بعد از مدتی، صرف را به صورت شفاهی از محمد انتشاری یاد گرفتم. یك نفر دیگر هم بود به نام حاج محمود صداقت كه دبیر بود، با ما اسیر شده بود و خیلی همدیگر را نمی شناختیم، بعداً ایشان را به آسایشگاه ما آوردند، در ماجرایی كه 8 روز متوالی به ما آب و غذا ندادند و كلاً زندگی تعطیل بود، یادم می آید كه تابستان بود و گرما بیداد می كرد، برق را هم قطع كرده بودند كه پنكه های سقفی كار نكند. همه مان نشسته بودیم با یك تكه ذغال یا قاشق شكسته رویی كه با آن روی دیوار گچی می نوشت تجوید را به ما یاد می داد. یعنی هر روز یك درس با تمرینهایش. خلاصه تجوید را از حاج محمود صداقت یاد گرفتیم.

به ما گفته بودند می خواهند سربازها و بسیجی ها را از هم جدا كنند. ما زیر بار نرفتیم. اکثر بچه ها بسیجی بودند اما گفته بودند سربازیم. بنابراین برای عراقی ها سربازها از بسیجیها قابل تشخیص نبودند. در آخر عراقی ها كسانی را در بازجوییها ی اولیه سرباز ثبت كرده بودند را بردند آن طرف اردوگاه و بسیجی ها این طرف اردوگاه و چون همان روحیه سلحشوری رزمندگی در بچه ها بود زیر بار نمی رفتند. ( حاج آقا ابوترابی كه بعداً آمد روش برخورد ما با عراقی ها تغییر كرد. حاج آقا سیاستهای خاصی را برای ما قرار دادند. او برای ما آنجا مثل یك پیغمبر بود. منتها آن موقع هنوز حاج آقا آنجا نبود.)

این مدت ما شعار الموت لصدام را شبها سر می دادیم و شعارهای دیگری مثل یا ایها المسلمون اتحدوا اتحدوا و... تا با این كار به نوعی با عراقی ها مبارزه و مقابله كنیم. عراقی ها هم در این 7- 8 روز به سربازانشان آماده باش داده بودند و نمی گذاشتند آنها بخوابند، آنها هم بعد از روز هشتم افتادند به جان ما و كتك مفصلی خوردیم و دو شهید دادیم.

برگردیم سر موضوع خودمان، در اردوگاه هرگاه مختصر قلم و كاغذی گیر می آوردیم دور هم می نشستیم و دعای كمیل را می نوشتیم. هر كس هر قسمتی كه یادش بود را می گفت تا بالاخره دعا تكمیل می شد.

یكی از ماجراهایی كه در این فاصله اتفاق افتاد این بود كه عراقی ها یك افسر ایرانی را به اردوگاه آوردند، او توانسته بود یك جلد كامل قرآن را مخفیانه از تفتیشها عبور دهد و با خود به اردوگاه بیاورد كه این برای ما ثروت بود. برنامه ریزی كردیم كه این قرآن هر شب در یكی از آسایشگاهها باشد و در طول روز كه درها باز بود بچه ها به نوبت از آن استفاده كنند. یعنی تمام 24 ساعت را برای این قرآن برنامه ریزی كرده بودیم كه مثلاً 10 دقیقه دست هر نفر باشد. این اولین منبع مطالعاتی بود كه به دستمان رسیده بود و بهترین چیز هم بود و بعد از چند ماه تشنگی معرفتی، ما به یك كوثر رسیده بودیم، نمی توان خوشحالی كه از بدست آوردن قرآن داشتیم را وصف كرد. بچه ها حتی برای شب تا صبح هم برنامه خواندن قرآن داشتند. مثلاً اگر 10 دقیقه به 3 نیمه شب نوبت من بود ساعت 30/2 نگهبانمان كه بیدار بود ما را بیدار می كرد و وضو می گرفتیم، دو ركعت نماز می خواندیم و بعد 10 دقیقه قرآن می خواندیم.

در موصل 2 نامه ای از پدرم دریافت كردم كه نوشته بود پسرم سعی كن عمرت را به هدر ندهی، اگر توانستی عكسی برای ما بفرست كه بدانیم در سلامتی كامل هستی. در آن نامه توصیه كرده بود كه سعی كن زبان بخوانی و اتفاقاً نوشته بود انگلیسی، فرانسه، عربی. من هم همه اینها را بعلاوه مقداری آلمانی در اسارت یاد گرفتم. الان كارشناسی ارشد زبان فرانسه دارم، اخیراً هم اگر خدا بخواهد دكترایش را می گیرم. قبل از زبان فرانسه، عربی و انگلیسی را یاد گرفته بودم، اما زبان فرانسوی را تا مقاطع بالاتری ادامه دادم.     

 در موصل 2 خبری از آموزش زبان نبود. نه منابعی داشتیم و نه كسی بود كه به ما آموزش بدهد. بعد كه به موصل 4 رفتیم یادگیری زبان را شروع كردیم.

پس از ماجرای 8 روز، ما را به موصل 4 بردند. در این مدت خیلی ماجراها اتفاق افتاد.

صبح ما را از خواب بیدار می كردند ( آن زمان هنوز آمار صبحگاهی نداشتیم ) درها را باز می كردند و بعد می دیدند كه ما خوابیم، چون به ما غذا نمیرسید و گرسنه بودیم، ضعف می كردیم و به ناچار می خوابیدیم. یك روز عراقی ها آمدند و گفتند كه یا الله ریاضی، یعنی ورزش كنید، اصرار كردند كه باید صبحها ورزش كنید. ما هم دیدیم بد هم نیست. ولی از یك طرف هم چون آنها می گفتند، زورمان می آمد گوش كنیم.  به هر حال صبحها  بصورت گروهی- مثل ارتش- می دویدیم و شعر می خواندیم و پاهایمان را می كوبیدیم، با پای برهنه. (عده كمی هم دمپایی داشتند.) یكی دو دور، دور اردوگاه دویدیم. به دلیل شعارهایی که مید ادیم، سربازها وحشت كردند و دست از سرمان برداشتند و گفتند که دیگر ورزش نكنید.

حدود 22 بهمن سال 61 بود كه ما را به موصل 4 بردند. عراقی ها، هر گروه جدیدی را كه وارد اردوگاه می كردند، قبلی ها را داخل آسایشگاهها می فرستادند. جدیدی ها تا مدتی در قرنطینه بودند. مثلاً قدیمی ها را مثل هر روز بیرون می بردند ولی جدیدی ها را فقط یكبار آنهم برای دستشویی رفتن و در حالیكه قدیمیها را به داخل فرستاده بودند بیرون می بردند.

بعد از مدتی كه از ورودمان به موصل 4 گذشت اجازه دادند با هم باشیم. در آن ایام حدود 28 نفر را از رمادیه آورده بودند كه یك نفر از آنها لباسش با بقیه متفاوت بود، چون مترجم انگلیسی بود و زبان بلد بود. با تندگویان و مهندس بوشهری و مهندس یحیوی اسیر شده بود. به بچه ها گفتم: كی این كسی كه لباسش با بقیه فرق می كنه رو می شناسه ؟ گفتند : از شركت نفت است و انگلیسی او هم خیلی خوب است. من چند روزی دندان روی جگر گذاشتم، تا اینكه به آنها آزادی دادند و فرصت پیدا كردیم كه با آنها صحبت كنیم. ( البته كاملاً هم آزاد نكرده بودند. نیم ساعتی كه آنها را آزاد كرده بودند و ما را در آسایشگاهها زندانی كرده بودند، از پشت پنجره با آنها صحبت كردیم. ) بالاخره فهمیدم كه اسمش چیست و با هم دوست شدیم. او علی زردبانی بود. اولین روزی كه عراقی ها اجازه دادند با هم باشیم سراغش رفتم و گفتم : شنیدم شما انگلیسی بلدید، به ما هم یاد می دهید؟ او هم استقبال كرد و گفت : از فردا ساعت 5/1 اینجا باشید. خودش ساعت داشت، اما ما ساعت نداشتیم، چون ساعتهای ما را گرفته بودند، تنها كسی كه ساعت داشت او بود. به همین دلیل 5 دقیقه دیر رفتیم و او هم آن 5 دقیقه را به رخ ما كشید كه چرا دیر آمدید؟ خیلی آدم منضبطی بود، ( هنوز هم همینطور است. ) هیچ منبعی هم نداشتیم، نه كتابی و نه روزنامه ای. البته گاهی روزنامه بغداد آبزرور می آوردند، به تعداد 8 عدد برای 2000 نفر كه خیلی كم بود. بعد از اینكه بعضی از بچه ها می خواندند و از سكه می افتاد یك تكه اش را ما می گرفتیم و نگه می داشتیم. اولین جلسه كلاس من بودم و اكبر زیبایی و محمد انتشاری و یكی دو نفر دیگر كه اسامی آنها یادم نیست. اولین پنج نفری بودیم كه شاگرد انگلیسی علی زردبانی بودیم.

_ سید حسین هاشمی هم با شما بود؟

ایشان در یك آسایشگاه دیگر بود و ما آنها را نمی شناختیم. اما زردبانی یكباره برای من نمود پیدا كرد و وقتی من از او درخواست كردم و او استقبال كرد این دیگر باب شد. در همان جسه اول كنار باغچه با یك چوب روی زمین یك سری قواعد كلی به ما گفت. خلاصه مدتی هم روی ترجمه روزنامه انگلیسی كار كردیم. عربها هم انگلیسی را خیلی بد می نویسند، خیلی نا مفهوم و سنگین؛ مخصوصاً روزنامه هایشان را. اگر روزنامه بغداد آبزرور آن زمان را گیر بیاوید می بینید كه خیلی سخت می توانید آن را بفهمید،‌ مثلاً اگر در دیكشنری یك لغتی 10 تا معنا دارد،‌ معنای دهمش را به كار برده است. پس از مدتی دایره لغاتمان افزایش پیدا كرد تا اینكه كتابی آوردند به نام new present the English   یعنی انگلیسی روزمره جدید. سبك قدیمی این كتاب را ما در دوران تحصیل خوانده بودیم. آن زمان برای نمره درس می خواندیم، اما در اسارت می خواستیم به عنوان یادگیری آن را یاد بگیریم. خوشبختانه جز ما پنج نفر كسی سراغ این كتاب نمی رفت. علی زردبانی غیر از ما مراجعین دیگری هم برای یادگیری زبان داشت، اما آنها را قبول نكرد و گفت : من با این پنج نفر كار میكنم و هر كدام از اینها باید به شما یاد بدهند. سیستم هرمی یادگیری زبان از همانجا شكل گرفت. بعد ما كتاب present 1  را برای بقیه كلاس گذاشتیم. شیرین ترین لحظات من زمانی بود كه به تعلیم و تعلّم می گذشت و فشارهای ناشی از اسارت را خنثی می كرد. اواخر اسارت به دلیل کارزیاد، طوری شده بود كه فراموش می كردیم دستشویی برویم.

تنها خاطره خوبی كه من از عراقی ها دارم این است كه در طول روز دو بار قرائت مجلسی قرآن پخش می كردند كه برای ماخیلی خوب بود. صبح ها بعد از نماز، زمانیكه آسمان كم كم آبی و روشن می شد،‌ صدای قرآن از بلند گو می آمد، در حالت خواب و بیداری این قرائت قرآن خیلی لذت بخش بود. عصر هم كه ما به آسایشگاه می رفتیم و درها را می بستند،‌ نیم ساعت قبل از غروب آفتاب، دوباره یك قرائت مجلسی دیگر هم می گذاشتند. ( البته اواسط روز هم موسیقی های عجیب و غریبی می گذاشتند كه ما را اذیت می كرد. ) اولین روزی هم كه اسیر شده بودیم در پادگان زید،‌ صدای قرائت فردی بنام ابو زهرا را می گذاشتند كه لحن عراقی زیبایی داشت و سوره یوسف را می خواند. البته اگر الان شما آن را بشنوید خوشتان نمی آید، اما برای ما آنجا مثل آب بود، آب برای كسی كه عمری تشنه است، آن هم سوره یوسف.

 

گفتگو از: سايت موصل4

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نام:
آدرس ایمیل:
آدرس Url: