هنگامي كه شكلاتهاي حاوي شعارها را در بين مردم پخش مي كردند، يكي از شكلاتها به دست بچه اي رسيد كه سربازي كنار او ايستاده بود، سرباز شكلات را از دست او مي گيرد تا مثلاً خودش آنرا بخورد، وقتي شكلات را باز مي كند مي بيند كه روي كاغذ شكلات شعاري نوشته شده است

****
_ خاطره اي از موصل 4 كه خودتان دوست داريد تعريف كنيد.
ما راديو داشتيم و از اخبار ايران مطلع مي شديم، براي مثال مي دانستيم ايران اسراي عراقي را به زيارت امام رضا (ع)، شاه عبدالعظيم و شاهچراغ مي بَرد، ولي نمي توانستيم بگوييم، چون مي فهميدند كه راديو داريم، تا اينكه روزنامه هاي خودشان از دستشان در رفت و اشاره اي به اين قضيه كردند و اين براي ارائه به آنها سند و مدرك شد.
يك روز حدود ساعت 11 شب كه درها باز بود و ما بيرون بوديم، گفتند هيئتي از سازمان ملل و صليب سرخ براي بازديد آمده اند. (دليل باز بودن درها هم همين بود. ما هم نشانه هاي شكنجه روي بدنمان را به آنها نشان داديم. حدود صد صفحه سند و مدرك از جنايات عراقي ها جمع آوري كرده بوديم كه هيئت سازمان ملل آنها را در سازمان ملل مطرح و عراق را محكوم كرده بودند) يكي از مباحثي كه به صليب سرخ منتقل كرديم همين بود. از طريق صليب سرخ توانستيم به عراقي ها فشار بياوريم، به آنها مي گفتيم رفتار ايران با اسراي عراقي آنقدر خوب است كه آنها را به زيارت و سفر مي بَرد، اما عراقي ها غير از توحش رفتار ديگري با ما ندارند. نمي دانم عوامل ديگري دخيل بود يا نه، اما به هر حال، آنها پس از آتش بس به فكر افتادند كه ما را به زيارت ببرند. حالا كه آنها تصميم گرفته بودند ما را به زيارت ببرند، ما قبول نمي كرديم. آنها مي گفتند : شما از بس به صليب سرخ شكايت كرديد آبروي ما را برديد كه چرا ما شما را به زيارت نمي بريم، حالا كه ما مي خواهيم شما را به كربلا ببريم شما نمي رويد! بايدبرويد! ما مي گفتيم : مگر اينكه دستهاي ما را ببنديد و به زور ببريد، ما به اختيار خودمان نمي آييم. چون شما مي خواهيد از ما استفاده تبليغاتي كنيد. مي پرسيدند : چطور ؟ مگر از اسير هم مي توان استفاده تبليغاتي كرد؟ ما هم به آنها مدرك نشان مي داديم و آن روزنامه اي بود كه در آن عكس جاسوسان ايراني كه عكس صدام را در دست داشتند بود و مثلاً رفته بودند كربلا !؟. مسئولين اردوگاه از يك طرف مي ديدند براي رفتن به كربلا از بالا فشار مي آورند، از طرف ديگر ما هم قبول نمي كرديم برويم. دستور از بالا براي آنها وحي منزل بود. آنها هم ديدند مجبورند با ما كنار بيايند و ما را قانع كنند. بچه هاي يكي از اردوگاهها را برده بودند و نوبت اردوگاه ما رسيده بود، و ما ميگفتيم نمي رويم. مي دانستند اگر ما نرويم و خبرش به اردوگاههاي ديگر برسد آنها هم نمي روند و براي آنها بد مي شود. گفتند: ما قول مي دهيم تبليغاتي نباشد. به تازگي يك ضابط، از بعثي هاي استخباراتي به اردوگاه آمده بود، فارسي هم صحبت مي كرد. حتي گاهي با لباس شخصي به اردوگاه مي آمد. خيلي خودمختار بود و اختيارات خاصي هم داشت. همه عراقي ها از او مي ترسيدند. سعي مي كرد از همان ابتدا با ما از در دوستي و گفتگو وارد شده و مثلاً بگويد كه ما با هم دشمن نيستيم. مي خواست ما را قانع كند به كربلا برويم. از ما پرسيد : استفاده تبليغاتي يعني چه ؟ گفتيم : عكس صدام در اتوبوسها نباشد. (تصور كنيد اسرا براي آنها شرط مي گذارند.) او هم قولنامه اي نوشت كه در اين ماجرا از ما استفاده تبليغاتي نمي كنند، امضا كرد و به ما داد. ما هم آن را به يكي از بچه هاي خطاط به نام محمود خدري داديم. خدري يك رونوشت كاملاً مشابه با قولنامه جعل كرد كه فقط براي خودمان قابل تشخيص بود. بالاخره قبول كرديم به زيارت برويم. گروه گروه اسرا را به زيارت مي بردند. مردم را در بين راه از پنجره هاي اتوبوس مي ديديم. آنها هم مي دانستند كه ما اسراي ايراني هستيم، وقتي ما را مي ديدند اشك مي ريختند و ما اين صحنه ها را مي ديديم. مي ديديم كه دل مردم با ماست. كار خاصي هم نمي توانستيم بكنيم تا اينكه به ذهن بچه ها رسيد براي ارتباط با مردم كاري انجام دهند و آن اين بود كه روي كاغذهاي شكلات ( كه خودمان درست مي كرديم ) يك شعار و متني را بنويسيم و براي مردم بيندازيم و يا روي كاغذهاي سيگار متني را مي نوشتيم و در لوله خودكار مي گذاشتيم و براي مردم پرت مي كرديم و ... . مشخص بود كه شعارها را يك اسير ايراني نوشته است، از قبيل " الموت لصدام " ، " امامنا امامكم، يحبكم كما يحبنا " و يا پيامي از امام خميني. اين اقدامات در سري آخر كار دستمان داد. هنگامي كه شكلاتهاي حاوي شعارها را در بين مردم پخش مي كردند، يكي از شكلاتها به دست بچه اي رسيد كه سربازي كنار او ايستاده بود، سرباز شكلات را از دست او مي گيرد تا مثلاً خودش آنرا بخورد، وقتي شكلات را باز مي كند مي بيند كه روي كاغذ شكلات شعاري نوشته شده است، براي خودشيريني هم كه شده سريع به فرمانده خود گزارش مي دهد و خلاصه قضيه لو مي رود. جلوي آن اتوبوس را گرفته و اسامي اسراي آن را يادداشت كردند. قبل از آن هم اتفاق ديگري افتاده بود.
ماجرا از اين قرار بود، هنگامي كه بچه هاي همان اتوبوس را مي برند تا سوار اتوبوس كنند، متوجه مي شوند كه بالاي اتوبوس عكس صدام را چسبانده اند. (عراقي ها ديدند كه سري آخر اسراي اعزامي براي زيارت است، خواستند اقدامي انجام دهند و تبليغاتي بكنند. بالاخره كار خودشان را كردند.) اسرا هم به محض ديدن عكس صدام، از سوار شدن امتناع كردند. عراقي ها ديدند اگر بخواهند با كتك، به اجبار و جلوي چشم مردم بچه ها را وادار به سوار شدن كنند همه ادعاهايي كه در مورد رفتار خوبشان با ما داشتند را از بين برده اند. بالاخره سربازي به نام يحيي ( كه خيلي موذي بود، فارسي هم بلد يود اما رو نمي كرد. هميشه خيلي زيركانه و هوشمندانه بچه ها را اذيت مي كرد و بچه ها از او گله مند بودند، منتظر فرصتي بودند تا تلافي كنند ) مثلاً خواست قضيه را فيصله دهد، عكس صدام را از روي اتوبوس كَند. هنگامي كه اين كار را انجام مي داد عكس پاره شد، مجبور شد تا آن را مچاله كند و در سطل زباله بيندارد. بچه ها سوار شدند. افسر عراقي آمد و ديد عكس صدام نيست. پرسيد : عكس كجاست ؟ بچه ها گفتند : يحيي برداشت مچاله كرد و انداخت دور. خيلي عصباني شد و گفت : صورت سيدي صدام بالمزبله؟! يحيي در تله بچه ها افتاده بود و بچه ها فرصت پيدا كردند تا آزارها ي چند ساله يحيي را تلافي كنند.
همان افسري كه قولنامه را به بچه ها داد و امضا كرد، اسامي بچه هاي اتوبوس را يادداشت كرد، وقتي وارد اردوگاه شدند خيلي حق به جانب، مغرور و طلبكارانه گفت : ديديد من به قول خودم عمل كردم، نوشته من را پس بدهيد. بچه ها هم جعل آن را به او دادند، نگاهي به نوشته انداخت، متوجه جعلي بودن آن نشد، كاغذ را پاره كرد و به خيال خود آن را از بين برد. بعد از آن بچه هاي آن اتوبوس را گروه گروه مي بردند، كتك مي زدند و آزار و اذيت مي كردند. بالاخره هم آنها را از اردوگاه بردند و ما نفهميديم به كجا. بعداً در ايران آنها را ديديم. ظاهراً يكي دو تا از آنها برنگشتند.
ما اعتراض مي كرديم كه چرا اذيت مي كنيد، افسر عراقي مي گفت : شما چرا به قولتان وفا نكرديد؟ مي گفتيم: خوب شما هم وفا نكرديد!
خلاصه ماجرا بالا گرفت. چون كشمكش ايجاد شده بود اردوگاه داشت بهم مي ريخت، از بغداد تيمسار پيري فرستادند تا قضيه را خاتمه دهد. ظاهراً اين تيمسار اختيار تام داشت. فرمانده ايراني اردوگاه و افسر عراقي براي ارائه توضيحات رفتند. افسر عراقي گفت: سيدي! ما اينها را برديم كربلا، اينها شعار نوشتند و بين مردم پخش كردند و... . فرمانده ما هم گفت: او به ما قول كتبي داده بود كه در اين سفر از ما استفاده تبليغاتي نكند. تيمسار خيلي ناراحت و عصباني شد و گفت : چطور! يك افسر عراقي به يك اسير قول كتبي داده و آن را امضا كرده ؟! افسر عراقي كه فكر مي كرد نوشته را از چنگ ما درآورده، انكار كرد و گفت: لا سيدي . فرمانده ما هم نسخه اصلي را از جيبش درآورده و به تيمسار نشان داد. افسر عراقي باورش نمي شد، چون فكر مي كرد قبلاً آن را از بچه ها گرفته و پاره كرده. افسر عراقي، يحيي و يك نفر ديگر كه بچه ها از او هم آزار ديده بودند را به بغداد فرستادند. عراقي ها هم اگر كسي را به بغداد مي فرستادند يعني اينكه روزگارش سياه است.
عراقي ها از دست ما خسته شدند بودند. بارها به ما مي گفتند: والله ما اسير شما هستيم. نمي دانيم با شما چه كنيم . خدا كند برويد ايران و ما از دست شما راحت شويم.
_ چه تاريخي آزاد شديد ؟
30/5/1369 آزاد شدم. جزء صد نفر پنجمي بودم كه آمدم به ايران.
_ بعد از آزادي چه كرديد ؟
پس از آزادي رفتيم تهران و سه روز در قرنطينه بوديم، بعد از سه روز به منزل رفتيم. ابتدا ازدواج كردم (سال 70 ). بعد سراغ شغل رفتم. بلند پروازي هايي داشتم كه نشد. همسر من ليسانس داشت و من ديپلم بودم. ايشان چهار سال تعهد شغلي داشت و بايد در يكي از ادارات دولتي كار مي كرد، بنابراين در دانشگاه تربيت مدرس مشغول به كار شد. مسئول آنجا از او پرسيده بود همسرتان چه كاره اند؟ همسرم گفتند: كه تازه آزاد شده و بيكار است. پرسيدند: كجا زنداني بوده ؟ گفته بود در عراق. به همسرم گفتند به همسرتان بگوييد بيايد من با ايشان كار دارم، اول بايد ايشان را ببينم. اسمش پورآرين بود، خيلي انسان شريفي بود. چارت سازماني دانشگاه تربيت مدرس را جلويمان گذاشت و گفت: هر پستي را كه مي خواهي انتخاب كن و به من بگو تا من ببينم چه كار مي توانم برايت بكنم. گفتم: من در اسارت زبان خوانده ام، اگر كاري مرتبط با زبان باشد بهتر است. پرسيد : چه زباني ؟ گفتم : انگليسي، عربي، فرانسه. گفت : مي خواهي در قسمت سفارشات خارجي كتب و نشريات در كتابخانه مركزي كار كني؟ آنجا كارهاي مربوط به نامه نگاري و ... زياد دارند. از آنجا شروع كردم. همزمان در سال 71 براي رشته مترجمي زبان فرانسه ( دانشگاه علامه ) شركت كردم و چون تنها فردي بودم كه از بين صد رشته، تنها موردي كه انتخاب كرده بودم همين رشته بود به عنوان نفر اول قبول شدم. سال 74 فارغ التحصيل شدم و براي كارسناسي ارشد در همان رشته اقدام كردم. سال 77 كارشناسي ارشد زبان فرانسه را در دانشگاه تربيت مدرس ( دانشگاهي كه در آن كار مي كردم ) به اتمام رساندم. اگر خدا بخواهد مي خواهم در آزمون دكتراي همين رشته شركت كنم. مسئول اداره سمعي بصري، مسئول دفتر معاون پژوهشي، دبير شوراي پژوهشي، كارشناس آزمايشگاه و پشتيباني آزمايشگاههاي كل دانشگاه بودم. مدتي هم مدير اجرايي دفتر نهاد رهبري در دانشگاه و معاون اجرايي مدير كتابخانه مركزي در زمان دكتر عماد افروغ بودم. چهار سال هم در دوره آقاي احمدي نژاد مدير فرهنگي دانشگاه بودم كه اخيرآ آن را تحويل داده و فعلاً قائم مقام معاون فرهنگي دانشگاه هستم. الان كار اجرايي كمتر انجام مي دهم و كارم بيشتر جنبه فكري دارد. در حال راه اندازي شبكه اي از وبلاگ نويسي هستم كه به صورت هرمي اينها را هدايت كنم.
_ آيا تا به حال براي دوران اسارت دلتنگ شده ايد؟
بله، خيلي. اگر من حالات روحي و تعبدي بچه ها را براي شما تعريف كنم شما هم هوس حضور در آن فضا را مي كنيد، حتي با اينكه اسير بي رحمترين دشمنتان هم باشيد. به هر حال من براي حالات معنوي آن دوران دلتنگ مي شوم. ديگر توفيقات معنوي آن زمان بدست نيامد. براي مثال وقتي با صداي اذان براي نماز بيدار مي شدي ( بچه ها خودشان اذان مي گفتند ) مي ديدي همه بلا استثنا براي نماز شب بيدار شده اند و تو آن شب خواب مانده اي، از خودت خجالت مي كشي، به خاطر اين بود كه نماز شب خواندن در بين بچه ها يك عرف بود و همه اين كار را انجام مي دادند. اگر اذان صبح مثلاً ساعت 5/4 بود، بچه ها از ساعت 3 نيمه شب براي نماز شب و شب زنده داري بيدار بودند. همه نماز شب مي خواندند، آن هم چه نمازي! دعاي كميل را از اول تا آخر در يك سجده مي خواندند، آن هم فقط در يك سجده! آيا مي توان تجسم كرد و يا منتقل كرد؟ بچه ها در قنوت مناجات شعبانيه را مي خواندند، با درك معنا و مفهوم، كاملاً مي فهميدند و اشك مي ريختند. كجا مي توان اين را پيدا كرد؟ در كدام اعتكاف بدست مي آيد؟ نمي دانم چرا حال آن موقعها را ندارم. انگار خدا گنجي را در دل سوخته قرار داده است، بايد دل بسوزد و حالش گرفته شود. در اين حال گرفته و دل شكسته است كه به تو حال مي دهد، و گرنه در اوضاع عادي كه ماشينت جلوي منزل پارك است و خانواده ات در رفاه و رضايت هستند، اين حال پيدا نمي شود. آن حالات از دست رفته است. تلخي آن اينست كه باز نمي گردد.
من مدير فرهنگي تحصيلات تكميلي دانشگاه بودم. ( تنها دانشگاهي كه فقط تحصيلات تكميلي دارد و دوره ليسانس ندارد.) برنامه مفصلي نوشتم، اما شايد توفيق اجراي يكصدم آن را هم بدست نياوردم. به اين دليل كه شيطنت بازيها و جاخالي دادنهاي زيادي وجود دارد.
براي تقويت قضيه ولايت در جامعه ابتدا بايد از دانشگاه شروع كرد، اگر دانشگاه اصلاح شود، جامعه هم اصلاح مي شود. در واقع منشأ خرابي كشور در دانشگاههاست و بايد اول آنجا را درست كرد.
_ چند فرزند داريد؟
سه پسر دارم. اولي پيش دانشگاهي و پشت كنكوري است. دو تاي بعدي دوقلو و دوم دبيرستان هستند كه در دبيرستان مفيد ونك درس مي خوانند.
_ چه پيامي براي خوانندگان و بچه هاي موصل 4 داريد.
هر كدام از اين بچه ها يك دنيا حرف براي گفتن دارند. پيغام من براي آنها پيام تحيت و سلام است. دست آنها را از دور مي بوسم و به اين بهانه ابراز ارادت ميكنم.
چيزي كه مي توانم بگويم و به نوعي درد دل خودشان هم هست اين است كه سعي كنند نقشي را كه مقام معظم رهبري براي ما تبيين كردند ( و فرمودند كه آزادگان ذخاير انقلابند) را جدي بگيريم و بدانيم كه شايد ديگران ما را درك نكنند، اما مقام معظم رهبري ما را خوب درك كرده است. بياييد دور محوري جمع شويم و دوباره همديگر را پيدا كنيم. ولي فقيه به عنوان نايب امام زمان (عج) حس نكند در مملكت اسلامي پشتش خالي است، ما بتوانيم اين اطمينان را به ايشان منتقل كنيم كه جمعيت 40 هزار نفري آزادگان بعلاوه خانواده هايشان و كسانيكه به آنها توجه دارند (كساني آزادگان روي آنان تأثير گذارند و امتحان پس داده اند) پاي كار محكم ايستاده اند. ما بايد طوري اين نقش را ايفا كنيم كه اگر ايشان چيزي مي گويد مطمئن باشد كه جمعيت عظيمي پشت ايشان هست.
گفتگو از: سايت موصل4




