هنگامي كه شكلاتهاي حاوي شعارها را در بين مردم پخش مي كردند، يكي از شكلاتها به دست بچه اي رسيد كه سربازي كنار او ايستاده بود، سرباز شكلات را از دست او مي گيرد تا مثلاً خودش آنرا بخورد، وقتي شكلات را باز مي كند مي بيند كه روي كاغذ شكلات شعاري نوشته شده است
عراقی ها یك افسر ایرانی را به اردوگاه آوردند، او توانسته بود یك جلد كامل قرآن را مخفیانه از تفتیشها عبور دهد و با خود به اردوگاه بیاورد كه این برای ما ثروت بود. برنامه ریزی كردیم كه این قرآن هر شب در یكی از آسایشگاهها باشد و در طول روز كه درها باز بود بچه ها به نوبت از آن استفاده كنند.
در قسمت قبل خواندیم که آقای خرمی پور و هفت نفر دیگر را به جرم نقشه کشی برای فرار (تصور واهی عراقی ها ) به دادگاه الثوره بردند و در نهایت آنها را محکوم به تحمل 7 سال زندان کردند. به ماجراهای پیش آمده در قسمت محجر زندان الرشید رسیدیم و اینک ادامه ماجرا...
جاسم فردي بد جنس و پيله اي بود كه به او جاسم اسبي مي گفتيم. از اينكه بالاخره از ما چيزي گرفته بود، خيلي خوشحال بود. ضمن اينكه تا قبل از آن هم نقشه اي از ما بدست آنها نيفتاده بود. گمان مي كردند كه اين نقشه فرار است. جاسم از نقشه چيزي سر در نمي آورد، مدام آن را چپ و راست مي كرد اما باز نمي فهميد كه حتي شمال و جنوبش كجاست.
محمدباقر عليئي پس از اتمام دوران مدرسه به آمريكا رفت و در رشته پزشكي ادامه تحصيل داد و پس از تحصيل، براي خدمت به مردم به كشورش بازگشت. او در زمان جنگ در سن 28 سالگي و با عنوان بسيجي به جبهههاي حق عليه باطل شتافت و با اين هدف مقدس 13 ماه و 9 روز در اين جبههها بر دل دشمن تاريكانديش تاخت تا اينكه در عمليات رمضان به اسارت رژيم بعثي عراق درآمد و در 5 شهريور 1369 سربلند از امتحان الهي به ايران اسلامي بازگشت.
در قسمت قبل به اينجا رسيديم كه آقاي طحانيان موقع عقب نشيني به سه مجروح كه حالشان خيلي وخيم بود رسيد و فرياد ناشي از درد يكي از آنها باعث شد عراقي ها متوجه آنها شده و به سويشان تيراندازي كنند. اكنون قسمت دوم و پاياني اين گفتگو را مي خوانيم.
از تانک پريدم پايين و رفتم. فرمانده گفت عراقي ها را بکش! اسلحه را آماده کردم و گرفتم سمتشان. پوتين ها را درآوردند و شروع کردند به گريه زاري. فرياد مي زدند دخيل خميني، يا ابن الزهرا! افتادند به دست و پاي بچه ها. مگر ديگر کسي از دلش مي آمد اينها را بکشد. با هر بدبختي که بود يکي از ماشين ها را تخليه کرديم و فرستاديمشان عقب
غلامرضا تیغی را که در دستش گرفته بود دور بند اول انگشتش کشید و گفت ما بند بند انگشتانمان را جدا می کنیم. در این لحظه عراقی ها دورش ریختند و تیغ را از دستش گرفتند. این کارش خیلی جلوی کتک های ما را گرفت. عراقی ها گفتند که اینها دیوانه اند، ولشان کنیم. آنها گفتند آنقدر شما را داخل آسایشگاه نگه می داریم تا بپوسید. ما حدود چهار ماه و نیم داخل ماندیم تا حاج آقا ابوترابی وارد اردوگاه ما شد. آن چهار ماه داخل آسایشگاه هم برای خود ماجرایی دارد.
محمدرضا گیلوری سرشاری، آزاده دوران دفاع مقدس، مسئول بازرسی و استان های اداره امور ایثارگران وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی است. اگر چه سوغاتی او از سرزمین اسارت، درد های جسمانی است اما او هنوز هم بهترین دقایق زندگی اش را زمانی می داند كه در اسارت عَلَم ولایت را به دوش كشیده است. وی با حسرتی در دل به خلوص و پاكی آن روزها غبطه می خورد و معتقد است که در آنجا به یک پالایش درونی رسیده بودند.
آزاده اى است از جنس مردانى چون «حر» و خود اسارتش را اوج آزادى مى داند و تولدى دیگر. در سخن گفتن با اوست كه در مى یابى چقدر برخى مردان جنگ از اصل خود دور افتاده اند، چقدر ارزش هاى پرشكوه دوران دفاع مقدس مهجور مانده و به آن بى مهرى هاى فراوان شده است.ستوان دوم وظیفه سید مدهت الحسینى كه در عملیات بدر به اسارت نیروهاى ایرانى در آمده متولد ۱۳۳۴ هجرى شمسى در بغداد است .
می گوید: سالهاست عذاب وجدان دارم. برای حلالیت خواستن از اسرای ایرانی آمدهام. ماجرا ساده اما جالب به نظر میرسید. یك زندانبان عراقی كه او را به خشونت و برخورد محكم می شناختند، به كشورمان آمده بود تا با اسرای ایرانی ملاقات كند. مایل نبود از رنج های متحمل شده آزادگان ایرانی سخن مجدد به زبان آورد و لذا اصرار ما برای بیان رفتارهای وحشیانه زندانبانان عراقی فایده ای نداشت.
سرتیپ خلبان حسین لشگری نخستین اسیر ایرانی دفاع مقدس و آخرین آزاده ای که به میهن بازگشت. فاصله آن اسارت و این آزادی 18 سال شد،هجده سال در زبان آسان می چرخد اما در زمان... ! این گفتگو در سال 84 توسط خبرگزاری مهر انجام شد که به مناسبت شهادت این سردار رشید به حضورتان تقدیم می شود.
متن حاضر مصاحبهای با پروفسور «محمد لگنهاوزن» است كه در سال گذشته توسط خبرگزاری ایسنا انجام گرفته است كه در آن ایشان نحوه آشنایی خود با این شهید "اكبرملكی نوجه دهی" را بیان می كند. لازم به توضیح است انجام این مصاحبه بخشی از طرحی بود كه بر اساس آن قرار بود فیلمی در باره زندگی و خدمات شهید نوجه دهی ساخته شود.
عزتالله مطهری از مباران انقلابی و زندانیان سیاسی در رژیم طاغوت با تبریك پیروزی دكتر احمدینژاد به شدت از افرادی كه به رأی ملت تمكین نمیكنند، انتقاد كرد و گفت: مخالفین آقای احمدینژاد با او بدتر از منافقین برخورد میکنند، میگویند هرکس باشد ولی احمدینژاد نباشد. در صورتی که این درست نیست به هر جهت او هرکه باشد یک ایرانی است و در دور قبل 18 میلیون و این دور، حدود 25 میلیون به او رأی داده اند ولی برخی طوری برخورد میكنند كه گویا او از اسرائیلیها هم بدتر است.
محمود شرافتی متولد سال 1338، اهل شهرستان نهاوند می باشد. وی در اول مهر 59 در حمله ی گسترده مهاجمان به مناطق مرزی به اسارت نیروهای بعثی در آمد. حافظه ی بسیار خوبی دارد و همه ی جزئیات اسارتش را در ذهن خود سپرده و با صبر و حوصله برایمان بیان می کند. از سعید - پسر دایی اش - برایمان گفت که با هم اسیر شده بودند ولی از آن زمان تا کنون دیگر خبری از او ندارند...
خرمشهر، نامي است ماندگار و جاويدان در تاريخ و در قلب انسانهاي مبارز و عاشق به وطن، خرمشهر نشانه و يادگاري است از حماسه و فداكاري عشق و ايمان و از خود گذشتگي و به نام شهيداني نامآور متبرك شده است و اسراري بسياردارد از جمله مقاومت زنان در خرمشهر و پايداري آنها دوشادوش مردان. 
حادثه صحراي طبس يک حادثه به يادماندني است که در روز ٥ ارديبهشت سال ١٣٥٨در منطقه اي از صحراي طبس اتفاق افتاد که در اين حادثه که نمودي از قدرت بيهمتاي خداوند براي شکست دشمنان ايران و اسلام بود، نظاميان آمريکا با تجهيزات آن همگي با قدرت خداوند نابود شدند.
حسن شکيبي يکي از اعضاي کميته انقلاب اسلامي طبس در سال ١٣٥٨ بود که در زمان بروز اتفاق در صحراي طبس اولين فردي بود که براي بازرسي منطقه اعزام شد.
21
فروردین سالگرد شهادت امیر سپهبد"علی صیاد شیرازی" فرمانده ستاد مشترک ارتش است.وی ازجمله فرماندهان با سابقه و جهادی در دوران 8 سال دفاع مقدس بود.در سال 78 با شهید صیاد شیرازی گفتگویی صورت گرفته که قسمتی از آن را با هم می خوانیم:
تمام زندگیش وقف انقلاب شد. خودش هم میگوید از طرف جهاد رفتیم بیل بزنیم، دوربین به دستمان دادند. فرقی نمیکرد. باتمام وجود خودش را وقف انقلاب میکرد و آنچه از او انتظار میرفت انجام میداد. زمان جنگ ایشان را خیلی کم در خانه میدیدیم. هر چند شب یک بار. تمام دغدغهی ذهنیش جنگ بود.
مجید فریزاد از آزادگان جنگ هشت دفاع مقدس ،در عملیات رمضان به اسارت دشمن بعثی در آمد . باما دلیل جراحتی که از تیر و ترکش خمپاره دشمن دیده بود مدتی در بیمارستان بستری شد.پس ازر بهبود به اردوگاه موصل 1 منتقل شد . نهایت در مورخ 22 بهمن سال 61 به همراه عده ای دیگر از اسرا به اردوگاه موصل 4 منتقل شدند
سعید (حمید) طایفه نوروز" در نخستین روز آغاز رسمی تهاجم رژیم بعث به اسارت دشمن درآمد. با توجه به مسئولیت او به عنوان فرماندهی سپاه پاسداران استان همدان، می توان او را نخستین پاسدار اسیر در این رده فرماندهی در جنگ دانست.
بخش هایی جذاب از خاطرات جنگ و اسارت ایشان را مرور می کنیم.
"سعید (حمید) طایفه نوروز" در نخستین روز آغاز رسمی تهاجم رژیم بعث به اسارت
دشمن درآمد. با توجه به مسئولیت او به عنوان فرماندهی سپاه پاسداران استان همدان،
می توان او را نخستین پاسدار اسیر در این رده فرماندهی در جنگ دانست.
بخش هایی جذاب از خاطرات جنگ و اسارت ایشان را مرور می کنیم.
![]()
مهندس علی زردبانی متولد سال 1334 ، فارغ التحصیل رشته مهندسی نفت از دانشگاه آبادان در 1356 می باشد . پس از بازگشت به ایران در پتروشیمی اراک مشغول به کار و سپس جهت یک پروژه یکساله عازم ایتالیا شد. مدتی هم سمت مدیرعاملی شرکت بازرسان فنی ایران را داشت . دو سال هم به عنوان مدیر عامل دفتر پتروشیمی ایران در آلمان خدمت کرده و سپس در سال 87 بازنشسته شد .
شاید كمتر كسی در جامعه وجود داشته باشد كه اسم عزت مطهری( شاهی) را نشنیده باشد و یا كتاب خاطرات او را مطالعه نكرده باشد. شخصیتی كه به جرات می توان او را «اسطوره مقاومت» در ایران نام نهاد. گفتگوی ذیل پیرامون فراز و فرود سازمان مجاهدین خلق از پیدایش تا اوایل دوران انقلاب می باشد، امید است با مطالعه این گفتگو بعضاً نكات تاریك و مبهم تاریخ انقلاب برای نسل سوم از میان برود.
در قسمت اول این مصاحبه آقای شعبانی از چگونگی جذب خود به سازمان و همچنین رفتنش به عراق گفت و گفت که جو حاکم بر سازمان به گونه ای بود که همه چیز به رجوی ختم می شد و حقیقت چیزی است که رجوی می گوید . حال قسمت دوم این مصاحبه را تقدیمتان می کنیم :
گفتگوی زیر بخش اول از مصاحبه با هادی شعبانی عضو جداشده گروهك منافقین است كه به بیان خاطرات و مشاهدات خود در طول بیست سال ارتباط و زندگی با گروهك تروریستی منافقین از جمله نحوه جذب و آموزش نیروها، ویژگیهای سركردگان این گروهك و مقاطع مهمی مانند عملیات مرصاد (فروغ جاویدان)، اوضاع پادگان اشرف و نحوه فرار از سازمان میپردازد.
سمیر قنطار قدیمیترین اسیر لبنانی دربند رژیم صهیونیستی در 22 آوریل 1979 در حالی كه تنها 16 سال داشت به همراه سه تن از اعضای گروه فلسطینی "جبهه خلق برای آزادی فلسطین" به شمال اراضی اشغالی نفوذ كرد و در جریان عملیاتی با نیروهای پلیس رژیم صهیونیستی درگیر شد و به اسارت درآمد.
در بخش اول گفتگو با سید حسین هاشمی در باره نحوه اسارت و وچگونگی به اسارت در آمدن توسط دشمن بعثی صحبت کردیم.وی در باره واژه اسارت و نوع تعریف از آن نکاتی قابل تاملی را بیان نمودند.هاشمی اسارت را کلمه ای دو پهلو می داندو خود واژه اسارت را به در بند بودن انسان در زندان و یا اتاق کوچکی معنا میکند.قسمت دوم و پایانی گفتگو را باهم می خوانیم:
سید حسین هاشمی متولد سال 1330 ، فارغ التحصیل رشته مهندسی نساجی از دانشکده پلی تکنیک ( امیر کبیر فعلی ) در سال 1354 و همچنین فارغ التحصیل کارشناسی ارشد در رشته ارتباطات از دانشگاه کنکوردیا (کانادا) در سال 1358 می باشد.
نام شهید «محمدجواد تندگویان» یادآور همراهی قدرت و خدمت صادقانه است. او فقط مدت كوتاهی مسوولیت وزارت نفت را عهدهدار بود اما در این دوران كوتاه هم لحظهای از خدمت غافل نشد. خبرگزاری دانشجویان ایران به مناسبت 29 آذر، سالروز بازگشت پیكر آن شهید بزرگوار به ایران پس از 11 سال اسارت، گفتوگویی با همسر شهید تندگویان انجام داده است.
ین آزاده سرافراز و جانباز میگوید: تصویر بسیار هولناکی از اسارت در ذهن داشتم، همیشه شبهای عملیات از خدا میخواستم که اگر مجروح، قطع عضو یا حتی قطع نخاع میشوم اسیر نشوم تا اینکه قبل از عملیات والفجر 10 خواب اسارت را دیدم. در عالم خواب در منطقهای کوهستانی بودم که مینی منفجر شد وترکشی به کنار چشمم اصابت کرد،
آزاده و جانباز سرافراز سیدعبدالرحیم موسوی در گفتگو با موصل 4 گفت :تصویر بسیار هولناکی از اسارت در ذهن داشتم، همیشه شبهای عملیات از خدا میخواستم که اگر مجروح، قطع عضو یا حتی قطع نخاع میشوم اسیر نشوم تا اینکه قبل از عملیات والفجر 10 خواب اسارت را دیدم. در عالم خواب در منطقهای کوهستانی بودم که مینی منفجر شد وترکشی به کنار چشمم اصابت کرد، بعد هم عراقیها با همان حالت مرا اسیر کردند. همین خواب وحشتم را از اسارت دو چندان کرد. صبح خوابم را برای یکی از دوستانم در گردان یا زهرا (س) تعریف کردم.
گفتوگو با رائد فرزند آقاي سيدمحسن موسوي
ـ آقاي موسوي چندسال داريد و آيا پدرتان را بهخاطر ميآوريد؟
ـ زماني كه پدرم ربودهشد، من دوساله بودم و اينك 18 سالدارم. تصويرمبهمي از چهره پدرم درخاطرم هست، اما گرماي محبت پدرانهاش را هميشه احساسكرده وميكنم.
ـ آيا شخصاً درجريان پيگيري سرنوشت پدرتان و ديگرهمراهانش بودهايد؟
ـ بله از زماني كه خودم را شناختهام، اينمسئله را پيگيري ميكنم. همه اشخاص و ارگانهايي هم كه روي اين مسئله كاركردهاند،




