February 4, 2010 12:53 AM
دهه فجر و تهیه شرینی

سال 62 بود. عراقی‌ها حدود 300 نفر از بین اسرای اردوگاه موصل 3 را جمع کردند و ما را به اردوگاه جدیدی به نام موصل 4 فرستادند.در آنجا مشکلات زیادی وجود داشت؛ زیرا اردوگاه جدیدی بود و امکانات برای حداقل زندگی نیز یافت نمی‌شد.چند روزی در آنجا  بودیم که دهة فجر فرا رسید و ما تصمیم گرفتیم روز 12 بهمن که سالگرد ورود حضرت امام (ره)، با خمیرهای نان، شیرینی تهیه کنیم که بتوانیم جشن مختصری بگیریم و کام برادران را نیز شیرین کنیم.

January 28, 2010 12:11 AM
زمستان 67 و زیارت کربلا

یادم نمی رود چه زیبا بود هنگام حرکت! آنگاه که قطار زوزه‌کشان در غروبی غم‌انگیز و تاریک به سوی مقصد مقدس خویش روان بود و همه‌ی زائران دلسوخته، گویی روحشان جلوتر از جسم، مرقد مولایشان را طواف می‌کرد. آنها زیر لب زمزمه می‌کردند:«سوی دیار عاشقان، سوی دیار عاشقان، به کربلا می‌رویم به کربلا می‌رویم» آری، هرکس به گونه‌ای مشغول نیایش بود. هر چند لحظه یکبار صدای «السلام علیک یا اباعبدالله» به گوش می‌رسید و هرکس از خود این سؤال را می‌کرد : آیا راست است؟ به راستی ما را دارند به کربلا می‌برند؟

January 20, 2010 10:53 PM
ما چهاردختر ایرانی...

فاطمه ناهیدی آغاز اسارت را چنین وصف می كند: عراقی ها آمدند بالای سرمان. یكی از آن ها آمد جلو كه دستم را بگیرد، دستم را كشیدم و گفتم تو نامحرمی. تا چند ساعت فكرم كار نمی كرد. فرار كه نمی توانستم بكنم؛ بهترین اتفاق مرگ بود. با هر صدای انفجار، خودم را بالا می كشیدم كه تركش به من بخورد دیگرهیچ چیز برایم مهم نبود. دعا كردم بمیرم. استغفار كردم، اشهدم را گفتم، اما یادم افتاد چند روز پیش نماز امام زمان نذر كرده بودم روی زانوهایم نشستم و نذرم را ادا كردم.

December 22, 2009 11:37 PM
اولین عاشورای حسینی

از آخرین روز ماه مبارک رمضان به فکر برنامه هایی برای ماه محرم و ایام تاسوعا و عاشورا افتادیم. ما از کودکی در کوچه پس کوچه های شهرهایمان هر محرم یاد و خاطره ی قهرمان کربلا ، حضرت اباعبدا... الحسین را زنده نگه می داشتیم. و اینک در اسارت به سر می بردیم. دلهایمان به عشق آن مولای سرجدا، هر روز می تپید، بخصوص اینکه در نزدیکترین فاصله با مرقد آن بزرگوار بودیم.

December 14, 2009 11:42 PM
عکس امام

وقتی من مجروح شدم، دو شبانه‌روز روی زمین بودم تا سربازان عراقی به طرفم آمدند و یكی از آن‌ها با دست به من اشاره كرد كه بلند شو. او وقتی دید من تكان نمی‌خورم، آمد جلو و شروع كرد به گشتن جیب‌های من و از داخل جیبم، كیفم را درآورد. من در این كیف عكس‌هایی از امام و مقام معظم رهبری و آقای رفسنجانی داشتم. هم‌چنین از شهدای ناپدید شده در هواپیما و از شهید فكوری و جهان‌آرا هم عكس‌هایی داشتم.

December 2, 2009 10:17 PM
مداحی همراه با خنده !

بعضی وقتها از مداحان آسایشگاه های دیگر دعوت می کردیم که برای مداحی به آسایشگاه ما بیایند. از این اتفاق ها زیاد می افتاد که مثلاً مداح ما می رفت به آسایشگاه 6 و مداح آسایشگاه 6 به آسایشگاه ما می آمد. در عین حال عراقی ها نباید متوجه می شدند، به همین خاطر سعی می کردیم چهره های شاخص مثل روحانی ها خیلی جلوی چشم نباشند که چهره هایشان را بشناسند.

November 21, 2009 12:46 AM
یک روز اردوگاهی

از برنامه های یک روز اسارت بگویم: ساعت 8 صبح با صدای صوت قرآن از آسایشگاه بیرون می آمدیم. در محوطه، دو تا درجه دار، پنج تا پنج تا آمار می گرفتند. آمارگیری حدود 45 دقیقه طول می کشید، بعد، بچه ها به دو گروه تقسیم می شدند؛ عده ای که ورزش می کردند و عده ای که ورزش نمی کردند. آنهایی که ورزش نمی کردند، می رفتند سراغ صبحانه.

November 4, 2009 12:35 AM
عكس امام

یكی از بچه‌ها كه در زمینه‌ی تبلیغات بعد از پذیرش قطع‌نامه نسیم آزادی می‌وزید خیلی فعالیت داشت، در حالی كه بیش 500 قطعه از عكس‌های امام را كه چاپ كرده بودیم در دستمالی پیچانده بود، راه می‌رفت. یكی از سربازها كه چون با لگد بچه‌ها را می‌زد نام او را «احمد كاراته» گذاشته بودند، خیلی دقیق و كنجكاو بود، همه را زیر نظر داشت. به برادرمان شك می‌كند و به دنبالش می‌رود. او هم متوجه تعقیب احمد كاراته می‌شود. بلافاصله خود را داخل یكی از آسایشگاه‌ها می‌اندازد و وسایل را به گوشه‌ای پرتاب می‌كند.

October 14, 2009 10:27 PM
اعتصاب

زمانی که گروهک منافقین به خاک عراق پناهنده شدند و عراق هم پناهندگی آنان را پذیرفت، هجوم تبلیغاتی خود را علیه کشور ما به ویژه در اردوگاه های اسرای ایرانی آغاز کردند و عراقی ها در بسیاری موارد مجری طرح آنها بودند. یک روز صبح در اردوگاه موصل، وقتی که از آسایشگاه بیرون رفتیم دیدیم اعلامیه هایی به دیوار چسبانده اند که در آنها به مقدسات ما، مخصوصاً امام خمینی(ره) توهین شده بود.

September 29, 2009 1:58 PM
طنز در اسارت 2

در مقابل بازجويي مزدوران گروهك كومله سكوت كردم. بازجوي زندان پرسيد: پاسدار هستي؟ گفتم: نه. ناباورانه با چشماني از حدقه درآمده نگاهم كرد و گفت: به من دروغ نگو. اگر پاسدار نيستي، پس چرا ريش داري؟ لبخندي زدم و گفتم: اگر ريش داشتن دليل پاسدار بودن است پس فيدل كاسترو هم بايد پاسدار باشد!

September 28, 2009 1:42 AM
طنز در اسارت

عادل معتقد بود به هنگام پا كوبيدن بايد آنچنان پاها را محكم كوبيد كه تمام چيزهايي كه روي طاقچه‌ها هست به زمين بريزد! يكبار وقتي وارد آسايشگاه ما شد. ارشد آسايشگاه برپا داد و بچه‌ها طبق معمول پا كوبيدند. عادل با حالتي تحقيرآميز سرش را تكان داد و خودش پا كوبيد و گفت:«ديديد؟ مي‌بايست به اين صورت پا كوبيد» و مجدداً همان جمله‌ي هميشگي‌ را كه بايد تمام چيزها از روي طاقچه‌ به زمين بريزد، تكرار كرد.

 

September 13, 2009 10:50 PM
برخی وقایع و اتفاقات شهریور ماه در اردوگاه موصل 4

امروز بعد از مدتها نقشه کشیدن و مراقبت، بچه ها سر یک میله «تی» قلابی نصب کردند و سه نفر از بچه ها روی دوش هم رفتند و با آن میله، در یک فرصت مناسب، رادیو نگهبان عراقی را تک زدند. نگهبان عراقی بعد از دقایقی، به گم شدن رادیو پی برد و برای مدتی چهار سوی بام را گشت، اما گویی بی فایده بود. مدتی هم می آمد و سراغ رادیو را از بچه ها می گرفت، اما به نتیجه ای نرسید. بعد خود را به بی خیالی زد و صدایش را در نیاورد.

September 8, 2009 1:37 AM
دردسرهای منافقین

عراقیها مجلۀ منافقین(مجاهدین)را برای ما می آوردند و مجبورمان می كردند آن را مطالعه كنیم. از جمله مطالبی كه در مجلۀ مذكور به چشم می خورد عكس سران منافقین و جمعی از زنان و دخترانی بود كه با روسریهای قرمز رنگ در آن گروه فعالیت داشتند. درهمین رابطه اولین كسی كه وارد اردوگاه شد، ابریشمچی بود كه به همراه او عده ای مرد مسلح و تعدادی هم از همان زنان و دختران مسلح با همان روسریهای قرمز آمده بودند.

September 4, 2009 10:10 PM
مستشفی تکریت، یادآور مظلو میت و شهادت اسرای اردوگاه یازده

مستشفی یا همان بیمارستان تکریت در واقع یک پایگاه تاریخی و یک یادبود سمبلیک از مظلومیت اسرای ایرانی است. در این بیمارستان که در 22 کیلو متری اردوگاه یازده تکریت واقع شده بود اسرای زیادی مظلومانه و بدون حضور حداقل امکانات به شهادت رسیدند.البته تلاش بعضی از پزشکان و پرستاران شیعه و انسان دوست عراقی را نباید از یاد برد پرستارانی مثل جاسم، سید علی و قاسم و بقیه آنها.

September 2, 2009 10:19 PM
روزه در اسارت

به ماه مبارک رمضان اولین سال اسارت نزدیک می شدیم. حدود 25 اردیبهشت اول ماه مبارک رمضان بود و بچه ها از چند روز قبل به استقبال رفتند، ولی آن روزه کجا و روزه های آزادب کجا؟ شبها هر نفر دو لیوان آب یا کمتر یا بیشتر سهمیه داشت. خیلی از بچه ها حتی در حال روزه، تشنه می خوابیدند و خواب آب سرد و یخچال را می دیدند؛ با این حال روزه هم می گرفتند.

September 2, 2009 10:17 PM
روزه، آزمایشی دیگر در اسارت

یادم می آید روز اولی بود که در عراق روزه گرفتم.ایام روزه با گرمترین روزهای عراق مصادف بود.به خودم اطمینان نداشتم که تا غروب بتوانم در این گرمای 45 تا50 درجه دوام بیاورم! به هر صورت آن روز گذشت. دقایقی به افطار باقی نمانده بود. ناگهان در آسایشگاه باز شد. سرباز عراقی داخل شد و با اشاره مرا به همراه دو نفر دیگر به بیرون محوطه برد.یک ماشین ماسه خالی کرده بودند.گفت:اینها را با فرغون به داخل ببرید!

August 22, 2009 2:05 AM
عارف شیدای قرن بیستم

وقتی حاجی ابوترابی شروع به حرکت با پای پیاده به سوی مشهد می کرد شهر به شهر مشتاقان به او می پیوستند و  هر کس به قدر توان خود مقداری از مسیر را با او طی می کرد. در یکی دو نقطه از طول مسیر حاجی مخفیانه از بین جمعیت غیب می زد و کسی جز تعداد معدودی نمی دانستند حاجی کجا رفته! یکی از این جا ها مکانی اطراف سبزوار بود.

August 17, 2009 12:31 PM
نسیم آزادی

اولین اتوبوس ایرانی رسید و پشت سر یک اتومبیل سواری. یک نفر که به ظاهر سرگروه ناظرین ایرانی بود بعد از اینکه به اتوبوس های جلویی سرکشی کرد و حرفهایی زد وارد اتوبوس ما شد. با صدای بلند سلام کرد و بعد از همه خواست برای سلامتی امام زمان (عج) صلوات بفرستند. از طنین صلوات نزدیک بود سقف اتوبوس از جا کنده شود. طرف انگار پشیمان شد: « گفتم صلوات بفرستید... اما نه اینجوری! »

August 11, 2009 1:21 AM
خاطراتی از آزاده شهید خلبان حسین لشگری

با گذشت چند سال از اسارت به تدریج حساسیت‌هایی در بین جمع اسرا به وجود آمد كه دوری از خانواده و سختی‌های اسارت علت اصلی این حساسیت‌ها بود. برای رفع این مشكل خلبانان اسیر به كمك هم قوانینی را تدوین كردند كه به صورت كتابچه دستورالعمل درآمد، اسم و امضای تمام بیست و پنج خلبان زیر آن بود و همه موظف به اجرای آن قوانین بودند.

August 8, 2009 10:42 PM
برخی وقایع مهم مردادماه در اردوگاه موصل4

اسم ها را یکی یکی خواندند. همه سوار ماشین ها شدیم. ساعت 7 و 30 دقیقه ی عصر بود که به شهر موصل رسیدیم. شهر موصل آرامگاه حضرت یونس بود که از دور زیارتش کردیم. مردم فقیر با پای برهنه، در حالی که لباس های روستایی به تن داشتند، گرداگرد ماشین ها جمع شده بودند تا از بچه ها چیزی بگیرند. بچه ها هم به آنها شکلات، تسبیح، حوله، پیراهن و چیزهای دیگر هدیه می دادند.

July 27, 2009 12:47 AM
ورود گروهی از منافقین به اردوگاه

شش ماه از اسارت من می گذشت که تعداد 9 نفر از منافقین که سه نفر از آنها زن بودند به اردوگاه آمدند. عراقی ها 50 نفر از اسرا را که من هم جزو آنها بودم جدا کرده و به اتاقی در نزدیکی اتاق فرماندهی بردند و این افراد به آنجا آمده و سخنرانی کردند.این جلسه حدود چهار ساعت طول کشید و منافقین تا توانستند علیه نظام و جنگ صحبت کردند.

July 2, 2009 12:35 AM
عكس امام

یكی از بچه‌ها كه در زمینه‌ی تبلیغات بعد از پذیرش قطع‌نامه خیلی فعالیت داشت، در حالی كه بیش 500 قطعه از عكس‌های امام را كه چاپ كرده بودیم در دستمالی پیچانده بود، راه می‌رفت.

یكی از سربازها كه چون با لگد بچه‌ها را می‌زد نام او را «احمد كاراته» گذاشته بودند، خیلی دقیق و كنجكاو بود، همه را زیر نظر داشت. به برادرمان شك می‌كند و به دنبالش می‌رود. او هم متوجه تعقیب احمد كاراته می‌شود.

June 24, 2009 12:35 AM
وفاداری به رهبر

نامش خدامراد و اهل گچساران بود. رنگ سفیدش نشان از زخم سنگینی كه به پایش خورده بود، داشت. مانند كبوتری شكسته بال آرام در گوشه‌ای نشسته بود و غرق در افكارش بود كه با صدای نگهبان عراقی به خود آمد.

خدامراد لنگان لنگان به سمت او رفت. نگهبان فریاد زد: «بگو... امام خمینی!» خدامراد گفت: «نه سیدی».

June 4, 2009 3:24 PM
رحلت امام خمینی(ره) بدترین خبر اسارت

بخش مهمی از روحیه ی بچه ها بسته به رادیوهای ممنوعه بود. تند نویس هایی داشتیم که اخبار مهم را نوشته و برای پخش در اختیار مسئولین فرهنگی اتاق ها قرا می دادند. چون به رمز از رادیو به نام سفره ابوالفضل یاد می شد، نام نگهدارندگان رادیو را « بچه های سفره» گذاشته بودیم. چند روزی بود که بچه های سفره دمق بودند و حال و حوصله هیچ کاری را نداشتند. معلوم بود خبر مهمی را از بچه ها پنهان می کنند.

June 4, 2009 3:20 PM
روح و جان خمینی(ره) در کالبد ما بود

در ایام اسارت، دشمن بعثی می خواست به هر حیله و فریبی که شده ما دست از حمایت امام برداریم چرا که بزرگترین اهرم صلابت و مقاومتی که در اختیار ما بود، همین توجه و توسل به شخص حضرت امام(ره) بود. در طول هشت سال و اندی نتوانست نظر ما را ذره ای نسبت به امام تغییر دهد.

June 4, 2009 3:02 PM
گریه های پنهانی

در ایام رحلت امام، در اردوگاه موصل ۲ بودیم كه باخبر شدیم امام كسالت دارند. تلویزیون عراق اخبار را مرتباً اعلام می كرد. صبح ۱۴ خرداد وقتی آمدیم بیرون آسایشگاه تا آمار بگیرند، دیدیم كه عده سربازها خیلی بیشتر شده اند. دور اردوگاه مسلسل كارگذاشته بودند. واقعاً تعجب آور بود.

June 2, 2009 12:32 AM
امام (ره) موسای ما بود

به افسر عراقی جواب دادم: خمینی بوی علی (ع) و بوی پیامبر (ص) را می‌دهد و داستان زندگی او هم‌چون اجداد بزرگوارش است. آن افسر خداحافظی كرد و رفت. به لطف خدا و انفاس قدسیه‌ی امام (ره) او هم به قول خودش وفادار ماند و شكایت مرا به فرمانده‌ی عراقی نكرد و بعد از چند روز وی را از اردوگاه به بغداد بردند.

May 24, 2009 4:14 PM
خرمشهر، نه محمره

سال‌های آغازین جنگ بود. در میان اسرا پسربچه‌ی هشت ساله‌ای به نام مهدی، از اهالی خرمشهر، همراه مادرش اسیر شده بود. مهدی با آن كه ظاهراً خردسال بود، اما استقامتی مردانه داشت.

یك روز، افسر بعثی كه قصد داشت او را اذیت كند، گفت كه نام خرمشهر، محمره است و تو باید این جمله را تكرار كنی؛ اما مهدی اصرار می‌كرد كه: « نخیر، خرمشهر، خرمشهر است».

May 11, 2009 3:40 PM
ايمان؛ سِر مقاومت آزادگان/نگاهي به خاطرات آزادگان و صبر و استقامت آنها ‌ ‌

آزادگان كشورمان اگر نام سرافراز بر خود گرفتند بي‌ترديد شاخص‌هايي داشتند كه اين نام بر آنها اطلاق گرديد. يكي از اين شاخص‌ها اعتقادات ديني آنها است. در اين ميان صبر و اسقامت آنها در آن شرايط سخت و طاقت‌فرسا هم دقيقا نشأت گرفته از همين اعتقادات ديني است. ‌در اين زمينه نگاهي داريم به خاطرات ناصر قره‌باغي يكي از آزادگان....

May 8, 2009 11:59 PM
من سادیسم دارم و باید به عراقی ها اطلاع بدهم !

مدتی بود که عراقی ها از کارهای محرمانه ی داخل آسایشگاه باخبر می شدند. مثلاً تا داخل آسایشگاه سخنرانی می شد به گوش آنها می رسید. کنجکاو شدیم که چه کسی به عراقی ها اطلاعات می دهد، چون کسی با آنها رابطه نداشت؛ اگر داشت پی می بردیم. بعد از دوماه جریان را فهمیدیم.

May 6, 2009 10:44 AM
عباس قلاوند،آزاده خستگی ناپذیر

در دوران اسارت مدتی در اردوگاه موصل یک و سپس به موصل چهار منتقل شده و تا زمان آزادسازی اسرا در سال 1369 به همراه دیگر آزادگان در آن اردوگاه به فعالیتهای مختلف علمی ، مذهبی و فرهنگی اشتغال داشت.

April 29, 2009 1:25 PM
رادیوی زمانه

سلام بچه ها حسابی کلافه بودند از ایران خبر نداشتیم.رادیو خیلی ضروری بود ولی چطوری ؟به افتادم مدتی وقت صرف کردم عراقی ها را زیر نظر گرفتم تا اینکه روزی جهت نظافت عراقی ها دنبال چند نفر جهت نظافت فرستادند.

April 28, 2009 12:25 AM
رفیقان رفته اند نوبت به نوبت/ به بهانه درگذشت آزاده «حاج رضا محمد حسینی»

ای آهوی وحشی کز من گریزانی/

در دیده پیدایی در سینه پنهانی/

شورآفرین چون می، شیرین تر از جانی/

باغ شکوفایی جانی و جانانی/

من تا تو را دارم با تو وفادارم/

پیمان شکن یارم پیمان نگهدارم/

شاد وغزلخوانی ماه درخشانی/

در دیده پیدایی در سینه پنهانی/

 

April 25, 2009 12:22 PM
شما جوانان؛لشگر جند الله هستید

من وقتي شما جوانها را مي بينم كه با صداقت ، با سلامت روح فعاليت براي اسلام مي كنيد و خودتان را در معرض خطر مرگ قرار مي دهيد مباهات مي كنم . افتخار مي كنم كه در بين مسلمانها يك همچو جوانهاي رشيد متعهد هست . از اين جهت ، ما نبايد ازقدرتمندهايي كه اتكال به خدا ندارند، اتكال به مسلسل دارند، ما نبايد بترسيم . ترس مال آن است كه براي شهادت حاضر نباشد.

April 21, 2009 5:42 PM
تلافی حادثه گرگان

در اسفند ماه 1362 طی شورشی که توسط عده ای از اسرای بعثی حاضر در اردوگاه اسرا در شهرستان گرگان اتفاق افتاده بود چند تن از آنان کشته شدند. خبر این حادثه در اواخر فروردین به عراق رسید که بعد از آن به فرماندهان اردوگاهها دستور دادند که به اسرای ایرانی فشار وارد کنند. البته همیشه همین طور بود و فرماندهان عراقی دستور از مقامات بالا می گرفتند که اذیت بکنند یا نکنند !

April 18, 2009 12:05 AM
28 فروردین 63 و جریان انتقال به موصل3

ساعت 10 صبح بود که عراقی ها - اعم از درجه دار و سرباز - در حالی که هر کدام قلم و کاغذی در دست داشتند ، وارد محوطه اردوگاه شدند. بعضی از دوستان، خود را در گوشه و کنار پنهان می کردند تا در دید عراقی ها نباشند و شناسایی نشوند. خیلی از برادران هم می گفتند:« آسمان اسارت در همه جا یک رنگ است ، فرقی نمی کند در کدام اردوگاه باشیم.»

April 12, 2009 1:30 PM
من پوستم کلفت شده !

افسر عراقی در جا از جایش بلند شد، چشم هایش قرمز شده بود، آمد طرفم و محکم کشیده ای زد توی گوشم. دستور داد دست و پایم را به قرقره بستند و از چهار طرف کشیدند. داد زدم: « باشه می گویم، می گویم » افسر به سربازها نگاه کرد، آنها قرقره را شل کردند. گفتم:« من قاچاقچی ام، با این کارهایت می خواهی چه چیزی را ثابت کنی؟» افسر عصبانی تر شد. با خیزران توی دستش زد توی صورتم و دوباره گفت:« بکشید»

April 8, 2009 3:33 PM
قصه عطش

در اتاق بازجويى غوغا بود. همه شان فرياد مى زدند: «حرس خمينى»، (پاسدار خمينى ) و آن پاسدار شجاع، كتك ها را تحمل مى كرد و مهر سكوت بر لب داشت.
از لشكر ۱۱ اميرالمؤمنين بود. فقط گفت: «كمى آب به من بدهيد»!
در اين سرزمين ، آب قصه هاى جانسوزى دارد.

March 17, 2009 12:56 PM
ضابط خلیل و دستورات عجیب

یکی از کارهای خنده دار و در عین حال مصیبت بار ضابط خلیل این بود که دستور داد تا سربازان تمام طنابهای اردوگاه را  که بچه ها با لباس های کهنه، حاشیه ی پتوها و گره زدن چیزهای دیگر درست کرده بودند تا لباس هایشان را روی آنها خشک کنند، جمع کرده و پاره پاره کنند.  !!

March 16, 2009 4:40 PM
قلب انسان در مشت ابوترابي

یكي از نمايندگان صليب سرخ به نام «ميشل» كه هر 45روز تا دو ماه يكبار براي بازديد و گرفتن آمار اسرا به اردوگاه مي آمد، بسيار مؤدبانه در كنار آقاي ابوترابي مي نشست و غرق در سخنان ايشان مي شد.مأموريت اين شخص دوسال طول كشيد و پس از آن ديگر خبري از او نشد. روزي در اردوگاه از يكي اساتيد زبان فرانسه كه مترجم «ميشل» بود درباره وي سؤال كردم و آن استاد گفت: ديگر به ميشل اجازه آمدن به اردوگاه را نمي دهند زيرا او مسلمان و شيعه شده است

March 4, 2009 2:25 PM
عارف شیدا

یک روز در اردوگاه تکریت مرا صدا کردند و چشمم را بستند و از اردوگاه بیرون بردند . فکر کردم که می خواهند مرا به بغداد ببرند . چشم هایم را بستند و تا حدود سیصد متری بیرون اردوگاه بردند . آنجا صدای افسر بعثی " ستوان عبدالرحیم " را شنیدم که گفت : " چه کسی به شما گفته چشم ابوترابی را ببندید ؟ "

 

March 2, 2009 10:17 AM
قلب انسان در مشت ابوترابی

من تحت تأثیر راهنمایی های آقای ابوترابی به ایران رفته و پس از خواندن كتابهای شهید مطهری ، نزد علامه طباطبایی رفتم و اكنون افتخار می كنم كه یك شیعه هستم.

February 21, 2009 12:31 AM
شهردار اردوگاه
 

 

 

 65.jpg

 

پس از گذشت 23 ماه از دوران اسارتم به همراه دیگر دوستان به اردوگاه موصل 4 منتقل شدیم . با انتقال ما به این اردوگاه ، تمام برنامه های از پیش تعیین شده مان در موصل 2 به هم ریخت . ما آنجا حسابی جا افتاده بودیم و برای تقریباً تمامی ایام و مناسبت ها ، مقدمات و مراسمی را تدارک دیده بودیم و زندگی روال عادی خود را طی می کرد ، مجبور بودیم دوباره از صفر شروع کنیم .

February 10, 2009 4:28 PM
روز 22بهمن و انتقال به موصل4

بهمن ماه 1361 در اردوگاه موصل1 بودیم. چند روزی از عملیات والفجر مقدماتی گذشته بود که عراقی ها خبر دادند باید وسایلتان را جمع کنید . موضوع از این قرار بود که در این عملیات، عراقی ها اسرای جدیدی گرفته بودند و تجربه هم داشتند که اسرای جدید را نباید پیش اسرای قدیمی ببرند.

January 31, 2009 12:52 AM
هلهله در زنجیر

همه ساله مراسم دهه ی فجر ، با شکوه بسیاری برگزار می شد. قبل از ماه بهمن، مسئولان ستاد برگزاری مراسم، تشکیل جلسه می دادند و خط مشی و اهداف برنامه ی آن سال را مشخص می کردند. آن گاه برنامه های هنری و سرگرم کننده ، بر اساس این اهداف ، تهیه و اجرا می شد . سخنرانی هایی نیز در جهت تأمین هدفهای ستاد صورت می گرفت .در پایان مراسم از سوی ستاد هنری اردوگاه ، ارزیابی لازم به عمل می آمد.

January 23, 2009 2:50 PM
دهه مبارك فجر در اردوگاه اسرا

با نزدیك شدن ایام دهه فجر شور و هیجان خاصی در میان اسرا به چشم می خورد. همه برای استقبال از این روزها آماده می شدند. گروه هنری و فرهنگی تشكیل می شد و تلاش چشمگیری داشت.

January 16, 2009 8:48 PM
زیارت در اسارت

در یکی از روزهای دی ماه 1367 عراقی ها اعلام کردند صدام دستور داده است که اسرا باید به کربلا بروند . تعدادی از بچه های مسئول نشستند با هم مشورت کردند که دشمن می خواهد از این ماجرا استفاده تبلیغاتی بکند و بگوید که با اسرا تعامل انسانی دارد و از خودش چهره ای انسان دوستانه به نمایش بگذارد تا در نهایت این پوششی باشد برای رفتارهای وحشیانه ای که با اسرا داشته است .

January 12, 2009 2:37 PM
بازدید نیروهای سازمان ملل از اردوگاه های اسرا در تاریخ دی ماه 1363

در اواخر سال 1362 اسرای عراقی که در اردوگاهی در گرگان نگهداری می شدند ، دست به شورش می زنند  ، دولت عراق ادعا کرد که با این اسرا در ایران بدرفتاری شده است برای همین از سازمان ملل متحد تقاضا کرد که گروهی بیایند و وضعیت آنجا را ببینند و گزارش تهیه کنند . دولت جمهوری اسلامی ایران این تقاضا را منوط به این کرد که اول باید گروه سازمان ملل به اردوگاه های اسرای جنگی ایران در عراق بروند و از آنجا بازدید کرده و گزارش  تهیه کنند ، بعد ایران اجازه می دهد که آنها وارد گرگان شوند .این قسمتی از خاطرات آزاده سرافراز علی زرد بانی پیرامون همین ماجرا می باشد که با هم  می خوانیم:

 

January 4, 2009 4:10 PM
محرم را ما به عراقی ها قبولاندیم

مراسم  عزاداری در محرم در اوایل با مخالفت های بسیار زیاد ، ضرب و شتم ، شکنجه و زندان همراه بود . هر نوع تجمع ، نوحه خوانی ، سینه زنی ، عزاداری و ... را ممنوع کرده بودند و افرادی  را که مسبب این کارها می دانستند به شدیدترین حالت ممکن مورد تنبیه قرار می دادند .

zardbani (2).jpg
December 13, 2008 6:07 PM
چهار روايت از خاطرات اسارت

1 ـ برادر طباطبايي مي گفت : « چندين ماه قبل از شروع جنگ بود . شهيد چمران كه آن موقع وزير دفاع بود از پايگاه ما ديداري به عمل آورد و در ضمن سخنراني گفت : اخيرا نيروهاي رژيم بعث عراق در مرزهاي كشورمان دست به ماجراجويي مي زنند لذا نياز است عده اي از برادران به طور داوطلب جهت دفاع از آب و خاك و ناموس ميهن اسلاميمان براي يك ماموريت شش ماهه به مرز اعزام شوند.

December 13, 2008 6:02 PM
انا تشنه شدید

دوران اسارت هم دوران سختي بود...

...در دخمه اي تاريک که سگ هم آنجا نميماند مرا انداختند

من فرياد ميزدم : ايها الناس ، انا تشنه شديدٌ...واحدٌ ليوان الماء لطفاً...

December 13, 2008 5:46 PM
ماجرای اسارت شهید تند گویان

چند سفر با ایشان همراه بودم ایشان همیشه اصرار داشتند كه به مسائلی كه همكاران در پالایشگاه دارند از نزدیك رسیدگی كنند قبل از این مسافرت كه منجر به دستگیری شان شد سفری كرده بودیم كه از ماهشهر بازگشتیم در این سفر چون موفق نشده بودیم برویم ایشان بسیار ناراحت بودند و می‌خواستند به هر طریقی بروند

padna.jpg
December 3, 2008 3:09 PM
بچه های شجاع خمینى

بارها پیش مى‏آمد كه تلویزیونها و رادیوهاى مختلف یا روزنامه‏ها از قول سازمانهاى مختلف بین‏المللى صحبت از صلح و آتش‏بس بین ایران و عراق مى‏كردند، ولى مأمورین بعثى مى‏گفتند: همه اینها حرف است و این جنگ فقط به اراده‏ى یك نفر تمام مى‏شود و آن هم رهبر شماست. تا او نخواهد هیچ وقت آتش‏بس نمى‏شود.

19893112173682492041502398144351304137235.jpg
December 2, 2008 1:08 PM
در اسارت سه بار براي اعدام اعزام شدم
سرهنگ محمود پورموسوي در اسنفدماه سال 1362 در جريان عمليات «خيبر» به اسارت نيروهاي بعثي درآمد كه از نحوه‌ اجراي بخشي از اين عمليات‌ و به اسارت درآمدن خود مي‌گويد:

دوم اسفندماه سال 62 گردان‌ها جهت توجيه نقشه و كالك عملياتي به چادر فرماندهي لشكر 31 عاشورا كه در منطقه اهواز در تپه مستقر بودند اعزام شدند

November 27, 2008 12:36 PM
مهدى! دلم برايت تنگ شده بود
لحظه هاى سخت و سرنوشت ساز عمليات خيبر بود. باران تير و تركش مى باريد. بر اثر انفجار گلوله هاى توپ و تانك ها، حفره بزرگى ايجاد شده بود. اين حفره، سنگر آقامهدى بود و سنگر قرارگاه تاكتيكى لشكر عاشورا در جزيره.

احمد كاظمى در اين موقع هر كجا بود، مى آمد به آقا مهدى سر مى زد. حاضر بود براى ديدن مهدى جانش را هم بدهد. هر وقت فرصت مى كرد، مى گفت: مهدى جان! كارى كن كه با هم شهيد بشويم.

November 27, 2008 12:24 PM
مى خواهم اعدام شوم


در ماه محرم هر شب نوحه سرايى و عزادارى مى كرديم. اين وضع ادامه داشت تا شب تاسوعا كه حدود ۲۰ سرباز عراقى مسلح به همراه سرهنگ فضيل، فرمانده اردوگاه وارد آسايشگاه پنج شدند. سرهنگ عراقى گفت: شما نظم اردوگاه را بر هم زده ايد. چرا سينه زنى مى كنيد؟

November 27, 2008 12:12 PM
عارف شب هاى اسارت

در شرايطى كه بيدارى در دل تاريك شب، برادران ما را تهديد مى كرد، فرزند برومند، شهيد عالى مقام، رهرو راه حسين (ع)، شهيد محمود امجديان، بدون اعتنا اكثر شب ها تا صبح بيدار مى ماند و در مقابل خستگى روز، خواهش ما اين بود كه همانند بقيه برادرانت شب را به استراحت بپرداز.

ولى به حق خانه خدا و به حق صاحب اين ايام، آقا حسين بن على (ع)، در هر لحظه اى از لحظات شب كه چشم را باز مى كردى، محمود را رو به قبله، سر به زانو، يا در حال سجده و در حال خواندن قرآن مى ديدى

November 11, 2008 3:26 PM
قضيه خودكار
يك روز صبح من و يكى ديگر از برادران كه اهل نجف آباد بود، داشتيم با هم قدم مى زديم كه يكى از سربازان عراقى ما را صدا زد و وقتى به طرفش رفتيم، ما را به طرف مقر فرماندهى راهنمايى كرد. به آن جا كه رسيديم، گفت: اين محوطه را تميز كنيد.

در همين اثنا چشممان به خودكارهايى افتاد كه روى ميزى قرار داشت. با خود فكر كرديم هر چقدر از ما كار بكشند،

November 6, 2008 5:55 PM
معجزه اى از امام حسين(ع)
شكنجه و آزار و اذيت عراقى ها حدى نمى شناخت. گاه ضربه هاى كابل آن ها، كار عده اى را به فلج شدن مى كشاند؛ همچنان كه در مورد «حسين» و«حميد» شد.
آن ها از بچه هاى تهران بودند و به خاطر خوردن بيش از حد ضربه هاى كابل، از كمر فلج شده بودند. بچه ها داوطلبانه آن ها را به پشت مى گرفتند و حركت مى دادند و مشكلات آن ها را بر طرف مى كردند. در شب عاشوراى حسينى سال ۶۵ اين دو برادر با چشمى گريان به خواب رفتند.
November 4, 2008 5:39 PM
اردوگاه اسرای "رمادی"

آنچه درپي مي‌آيد، گزارش خبرنگار و عكاس يكي از مجلات آلماني است كه در سال‌هاي اوج جنگ تحميلي عراق عليه ايران، ضمن بازديد از اردوگاه «رمادي» عراق كه محل نگه داري اسراي ايراني بوده، تهيه شده است. متن اين گزارش سال 1363 در مجله "اطلاعات هفتگي" منتشر شد كه بنابر اهميت موضوع و جالبي آن براي نسل جديد، ما نيز اقدام به ارائه آن مي‌كنيم

حاج آقا سيدعلى‏اكبر ابوترابى
October 18, 2008 11:41 PM
حاج آقا سيدعلى‏اكبر ابوترابى

محرمعلى آهنگريان" آزاده‏اى كه از سال 58 به مدت 11 سال در اسارت رژيم عراق بود گفت: همه آزادگان به نوعى مديون اين مرد بزرگوار هستند و هرگز خاطره مهربانى‏ها و فداكارى‏هاى ايشان را فراموش نمى‏كنند.

   

وى افزود: حجت الاسلام ابوترابى اخلاقى عالى داشت و حتى در زمان اسارت خود در اردوگاه شاهد بودم كه نيروهاى بعثى به رغم اعمال شكنجه‏هاى جسمى و روحى طاقت‏فرسا در مورد ايشان، براى وى احترام خاصى قائل بودند.

    وى تصريح كرد: من مطمئن هستم اگر به خاطر وجود حاج آقا ابوترابى و تلاش‏ها و حمايتهاى ايشان از اسرا نبود. شايد نيمى از آزادگانى كه در حال حاضر در كنار خانواده‏هايشان هستند، هرگز به ايران باز نمى‏گشتند.