در لیالی قدر كه شور و هیجان شوق بچه ها به عبادت و شب زنده داری بیشتر می شد، كمتر از تعداد انگشتان یك دست، بچه هایی بودند كه نمی توانستند تا صبح بیدار بمانند. آنها هم مریض و یا از مجروحهایی بودند كه حالشان خیلی وخیم بود . در این شبها، به ترتیب دعایی افتتاح، سوره هایی كه به خواندنش در شب قدر توصیه شده، صد ركعت نماز مستحب این شب، دعای جوشن كبیر و صغیر خوانده و قرآن به سر گذاشته می شد.
فرماندهان و روحانيان اسير، اينطور برايمان جا انداختند كه بايد در اسارت، براي كسب معرفت، علوم ديني و كلاسيك، خيلي زحمت بكشيم، تا وقتي كه آزاد شديم، سطح معلومات و معرفتمان از مردم پايينتر نباشد. احساس ميكرديم با گذشت انقلاب، آنقدر جامعه از نظر فكري ارتقا پيدا ميكند كه اگر ما دير بجنبيم، پس از آزادي از اسارت، در جامعه جايي نخواهيم داشت
محمد را به بهدارى بردند و روى تخت خواباندند. اردوگاه در سكوتى غمبار فرو رفته بود. همه دلشان مىخواست برایش اتفاقى نیفتاده باشد، اما «محمد صابرى»، جوان دوست داشتنى خیبرى شهید شده بود. همه بچه ها ازدحام كرده بودند و اشك مىریختند.
صبح، پس از آمار، در یک صف قرار گرفتیم و از اردوگاه خارج شدیم. اتوبوس ها در بیست متری اردوگاه منتظر ما بودند. هنگامی که به اتوبوس رسیدیم، روی خود را به پشت برگرداندم و نگاهی عمیق به حصار قلعه مانند اردوگاه انداختم. سپس سربازان را نیز نظاره کردم و پا در رکاب اتوبوس، خود را به صندلی آخر رساندم.
از قضا يك روز كه تيمسار عراقي به اردوگاهمان آمده بود كمي او را به مضحكه گرفت، بعد از او سئوال كرد، تو سرباز كه هستي؟ او پاسخ داد:" من سرباز امام خميني هستم." با گفتن اين جمله تمام افراد يك صدا سه صلوات فرستادند. تيمسار كه از پاسخ او ديوانه شده بود،گفت:" واي بر شما. شما ديوانه ها را هم توي خط خود برده ايد، چه برسد به عاقل ها."
برعکس بابا علی، پیرمردی داشتیم به نام نباتعلی. او ذاتاً بد اخلاق بود و مرتباً بد و بیراه می گفت. عراقی ها از دستش ذله شده بودند. اگر آنها را می دید تا فحش و ناسزا نثارشان نمی کرد، ول کن نبود. او حتی بی مهابا به صدام هم فحش می داد. ولی ظاهراً عراقی ها دور او را خط کشیده بودند. جالب بود که به شاه هم فحش می داد و به او لعن و نفرین می گفت.
كم كم ماه مبارك رمضان در حال نزدیك شدن بود. این اولین ماه رمضانی بود كه انتظارش را می كشیدیم. قبل از آن، بچه ها، روزهای دوشنبه و پنجشنبه را به تبعیت از برنامه خودسازی حضرت امام خمینی روزه می گرفتند و هر چه به ماه مبارك رمضان نزدیكتر می شدیم هم به تعداد روزها افزوده می شد و هم به تعداد روزه دارها.
سربازان عراقی با اسرایی که ریش بلند داشتند برخورد خشن تری داشتند. مثلا ریش آنها را می گرفتند و آنها را روی زمین می کشیدند و گاهی با سیلی و یا کفش به صورت آنها می زدند و فحش بود که بار آنها می کردند. در تصور آنها هر کس که ریش بلند تری داشت حتما مسئو لیت بیشتری در جنگ داشته و آنها را بیشتر در فرماندهی جنگ دخیل می دانستند.
با هسته هاي خرما، سنگريزه ها و سيمهاي مسي كاردستي درست مي كرديم و به عراقي ها مي داديم و در عوض جنس مي گرفتيم. فرمانده جديد، بيماران مبتلا به اسهال خوني را به بيمارستان مي فرستاد و ما از طريق همين بيمارستان بود كه با حال و هواي اردوگاههاي ديگر با خبر مي شديم، چون بيماران چند اردوگاه را به يك بيمارستان مي فرستادند.
مدتي گذشت تا بالاخره توانستم به زحمت كمي پلك هايم را باز كنم ؛ عده اي كه لبه گودال ايستاده بودند.يكي از آنها وارد گودال شد و سر يكي از برادراني كه در كف گودال در حال شهادت بود و لباس سپاه پاسداران را بر تن داشت، از بدن جدا كرد.
با چشم خودم ديديم يکی از اسرای عراقی که شبيه ايرانی ها هم شده بودند خم شد تا دست فرمانده عراقی را ببوسد. اين فرمانده با وحشيگری تمام او را هل داد کلی نار احت شدم که اينها به خودشان هم رحم نمی کنند.
روزهاي سرد اسارت، غم غربت، دوري از خانواده و فشارهاي روحي و جسمي عراقيها دست به دست هم داده بودند تا فكر فرار را در ذهن يدالله جان بدهند. اگر چه فرار از اسارت در ميان اسرا كاري ضد ارزش تلقي ميشد و اقدام به آن باعث ايجاد دردسر براي ديگران، اما يدالله تصميمش را گرفته بود.
در همايش موصل 3 كه در ارديبهشت 89 برگزار شده بود آزاده عباس جمالي چند دقيقه اي را به خاطره گويي پرداخته بودند كه بقيه دوستان آزاده ايشان من باب شوخي فرياد مي زدند: دروغه، دروغه. و حال آن خاطره شنيدني:
با دستور شکار چی وحشيانه تر از قبل به من هجوم آوردند و من فقط دستهايم را سپر سر و صورتم کرده بودم ..نمی دانم کتک زدن اين بارشان چند دقيقه طول کشيد ولی می دانم وقتی شکارچی دستور داد بس کنند ديدم از دماغ و دهان و گوشم خون می ريزد
اسیری را که به خاطر مشکل آپاندیس به بیمارستان موصل رفته بود، به دست یک دانشجوی بیتجربه سپردند تا او را جراحی کند. این اسیر متاسفانه در اتاق عمل به شهادت رسید. به مرور برای ما ثابت شد که رفتن به بیمارستان مساوی است با مرگ. باید فکر دیگری می کردیم و چارهای میاندیشیدیم. اما مگر می شد در آن شرایط سخت فکری برای علاج این مشکل کرد؟
افسر بعثی به آن زن گفت: به امام اهانت كن. آن زن شجاع و قهرمان بدون اینكه ذرهای ترس و نگرانی داشته باشد، خیلی آرام و متین گفت: میان ما مرسوم است كه به سادات احترام میگذاریم و به آنها اهانت نمیكنیم. وقتی این خانم گفت امام سید هستند و ما میترسیم به سید اهانت كنیم، او دود از كلهی بیمغز آن افسر خشن و بیرحم عراقی بلند شد.
طبق ساعت شكمي دوستم، دو روز بود كه در انباري بوديم. همه تشنه بودند و گرسنه. يكي از بچه ها گفت: « من از ديوار بالا مي روم و پنجره را باز مي كنم و از عراقي ها آب مي گيرم.» و چند بار تا نيمه ديوار بالا رفت، اما افتاد. بالاخره با هر زحمتي بود، خودش را به بالاي ديوار رساند و پنجره را باز كرد. چند سرباز عراقي را ديد و گفت: « آب آب ... ماء ماء ... »
به محض شنيدن اين خبر كه افسر اطلاعات اردوگاه به امام و شهدا توهين كرده تمامي 1200 نفري كه در اردوگاه بوديم، رفتيم داخل آسايشگاهها. ظهر كه شد، بيرون نيامديم. سربازان عراقي آمدند و گفتند: «وقت غذا است. برويد غذا بگيريد!» اما احدي از جايش تكان نخورد. اين عكسالعمل در تمامي آسايشگاهها يكسان بود. ديگهاي غذا وسط حياط بودند و كسي براي گرفتن غذا بيرون نميرفت. شب شد. سربازان آمدند تا برويم غذا بياوريم. اما كسي از جايش تكان نخورد.
اولین برنامه ما دید و بازدید از بچه ها و دوستان بود. مسئولان آسایشگاهها و گروههای فرهنگی به پیشنهاد رهبری اردوگاه ، برنامه های عید نوروز را مورد بررسی قرار داده و تصمیماتی گرفته بودند که از طریق مسئولان آسایشگاه به گوش بچه ها می رسید. از آن جمله: برنامه های ورزشی، نمایشهای فکاهی و تهیه مقداری شیرینی برای پذیرایی و ... بود. صبح زود، بچه ها با همه برادران آسایشگاه دیده بوسی کردند.
اين حالت هوشنگ همه را ناراحت و اندوهگين كرده بود؛ حتي از ده پانزده نفر از برادران اردوگاه فراري و گريزان بود. وارد آسايشگاه كه مي شد، از يك جا به جاي ديگر مي رفت. فقط به چند نفر نگاه مي كرد و همين كه يكي از آن افراد براي كاري از جايش حركت مي كردف هوشنگ در جهت مخالف او فرار مي كرد و از نقطه ديگري به آنها خيره مي شد. از روي كساني كه دراز كشيده بودند يا خوابيده بودند، مي پريد و رد مي شد و ...
سال 62 بود. عراقیها حدود 300 نفر از بین اسرای اردوگاه موصل 3 را جمع کردند و ما را به اردوگاه جدیدی به نام موصل 4 فرستادند.در آنجا مشکلات زیادی وجود داشت؛ زیرا اردوگاه جدیدی بود و امکانات برای حداقل زندگی نیز یافت نمیشد.چند روزی در آنجا بودیم که دهة فجر فرا رسید و ما تصمیم گرفتیم روز 12 بهمن که سالگرد ورود حضرت امام (ره)، با خمیرهای نان، شیرینی تهیه کنیم که بتوانیم جشن مختصری بگیریم و کام برادران را نیز شیرین کنیم.
یادم نمی رود چه زیبا بود هنگام حرکت! آنگاه که قطار زوزهکشان در غروبی غمانگیز و تاریک به سوی مقصد مقدس خویش روان بود و همهی زائران دلسوخته، گویی روحشان جلوتر از جسم، مرقد مولایشان را طواف میکرد. آنها زیر لب زمزمه میکردند:«سوی دیار عاشقان، سوی دیار عاشقان، به کربلا میرویم به کربلا میرویم» آری، هرکس به گونهای مشغول نیایش بود. هر چند لحظه یکبار صدای «السلام علیک یا اباعبدالله» به گوش میرسید و هرکس از خود این سؤال را میکرد : آیا راست است؟ به راستی ما را دارند به کربلا میبرند؟
فاطمه ناهیدی آغاز اسارت را چنین وصف می كند: عراقی ها آمدند بالای سرمان. یكی از آن ها آمد جلو كه دستم را بگیرد، دستم را كشیدم و گفتم تو نامحرمی. تا چند ساعت فكرم كار نمی كرد. فرار كه نمی توانستم بكنم؛ بهترین اتفاق مرگ بود. با هر صدای انفجار، خودم را بالا می كشیدم كه تركش به من بخورد دیگرهیچ چیز برایم مهم نبود. دعا كردم بمیرم. استغفار كردم، اشهدم را گفتم، اما یادم افتاد چند روز پیش نماز امام زمان نذر كرده بودم روی زانوهایم نشستم و نذرم را ادا كردم.
از آخرین روز ماه مبارک رمضان به فکر برنامه هایی برای ماه محرم و ایام تاسوعا و عاشورا افتادیم. ما از کودکی در کوچه پس کوچه های شهرهایمان هر محرم یاد و خاطره ی قهرمان کربلا ، حضرت اباعبدا... الحسین را زنده نگه می داشتیم. و اینک در اسارت به سر می بردیم. دلهایمان به عشق آن مولای سرجدا، هر روز می تپید، بخصوص اینکه در نزدیکترین فاصله با مرقد آن بزرگوار بودیم.
وقتی من مجروح شدم، دو شبانهروز روی زمین بودم تا سربازان عراقی به طرفم آمدند و یكی از آنها با دست به من اشاره كرد كه بلند شو. او وقتی دید من تكان نمیخورم، آمد جلو و شروع كرد به گشتن جیبهای من و از داخل جیبم، كیفم را درآورد. من در این كیف عكسهایی از امام و مقام معظم رهبری و آقای رفسنجانی داشتم. همچنین از شهدای ناپدید شده در هواپیما و از شهید فكوری و جهانآرا هم عكسهایی داشتم.
بعضی وقتها از مداحان آسایشگاه های دیگر دعوت می کردیم که برای مداحی به آسایشگاه ما بیایند. از این اتفاق ها زیاد می افتاد که مثلاً مداح ما می رفت به آسایشگاه 6 و مداح آسایشگاه 6 به آسایشگاه ما می آمد. در عین حال عراقی ها نباید متوجه می شدند، به همین خاطر سعی می کردیم چهره های شاخص مثل روحانی ها خیلی جلوی چشم نباشند که چهره هایشان را بشناسند.
از برنامه های یک روز اسارت بگویم: ساعت 8 صبح با صدای صوت قرآن از آسایشگاه بیرون می آمدیم. در محوطه، دو تا درجه دار، پنج تا پنج تا آمار می گرفتند. آمارگیری حدود 45 دقیقه طول می کشید، بعد، بچه ها به دو گروه تقسیم می شدند؛ عده ای که ورزش می کردند و عده ای که ورزش نمی کردند. آنهایی که ورزش نمی کردند، می رفتند سراغ صبحانه.
یكی از بچهها كه در زمینهی تبلیغات بعد از پذیرش قطعنامه نسیم آزادی میوزید خیلی فعالیت داشت، در حالی كه بیش 500 قطعه از عكسهای امام را كه چاپ كرده بودیم در دستمالی پیچانده بود، راه میرفت. یكی از سربازها كه چون با لگد بچهها را میزد نام او را «احمد كاراته» گذاشته بودند، خیلی دقیق و كنجكاو بود، همه را زیر نظر داشت. به برادرمان شك میكند و به دنبالش میرود. او هم متوجه تعقیب احمد كاراته میشود. بلافاصله خود را داخل یكی از آسایشگاهها میاندازد و وسایل را به گوشهای پرتاب میكند.
زمانی که گروهک منافقین به خاک عراق پناهنده شدند و عراق هم پناهندگی آنان را پذیرفت، هجوم تبلیغاتی خود را علیه کشور ما به ویژه در اردوگاه های اسرای ایرانی آغاز کردند و عراقی ها در بسیاری موارد مجری طرح آنها بودند. یک روز صبح در اردوگاه موصل، وقتی که از آسایشگاه بیرون رفتیم دیدیم اعلامیه هایی به دیوار چسبانده اند که در آنها به مقدسات ما، مخصوصاً امام خمینی(ره) توهین شده بود.
در مقابل بازجويي مزدوران گروهك كومله سكوت كردم. بازجوي زندان پرسيد: پاسدار هستي؟ گفتم: نه. ناباورانه با چشماني از حدقه درآمده نگاهم كرد و گفت: به من دروغ نگو. اگر پاسدار نيستي، پس چرا ريش داري؟ لبخندي زدم و گفتم: اگر ريش داشتن دليل پاسدار بودن است پس فيدل كاسترو هم بايد پاسدار باشد!
عادل معتقد بود به هنگام پا كوبيدن بايد آنچنان پاها را محكم كوبيد كه تمام چيزهايي كه روي طاقچهها هست به زمين بريزد! يكبار وقتي وارد آسايشگاه ما شد. ارشد آسايشگاه برپا داد و بچهها طبق معمول پا كوبيدند. عادل با حالتي تحقيرآميز سرش را تكان داد و خودش پا كوبيد و گفت:«ديديد؟ ميبايست به اين صورت پا كوبيد» و مجدداً همان جملهي هميشگي را كه بايد تمام چيزها از روي طاقچه به زمين بريزد، تكرار كرد.
امروز بعد از مدتها نقشه کشیدن و مراقبت، بچه ها سر یک میله «تی» قلابی نصب کردند و سه نفر از بچه ها روی دوش هم رفتند و با آن میله، در یک فرصت مناسب، رادیو نگهبان عراقی را تک زدند. نگهبان عراقی بعد از دقایقی، به گم شدن رادیو پی برد و برای مدتی چهار سوی بام را گشت، اما گویی بی فایده بود. مدتی هم می آمد و سراغ رادیو را از بچه ها می گرفت، اما به نتیجه ای نرسید. بعد خود را به بی خیالی زد و صدایش را در نیاورد.
عراقیها مجلۀ منافقین(مجاهدین)را برای ما می آوردند و مجبورمان می كردند آن را مطالعه كنیم. از جمله مطالبی كه در مجلۀ مذكور به چشم می خورد عكس سران منافقین و جمعی از زنان و دخترانی بود كه با روسریهای قرمز رنگ در آن گروه فعالیت داشتند. درهمین رابطه اولین كسی كه وارد اردوگاه شد، ابریشمچی بود كه به همراه او عده ای مرد مسلح و تعدادی هم از همان زنان و دختران مسلح با همان روسریهای قرمز آمده بودند.
مستشفی یا همان بیمارستان تکریت در واقع یک پایگاه تاریخی و یک یادبود سمبلیک از مظلومیت اسرای ایرانی است. در این بیمارستان که در 22 کیلو متری اردوگاه یازده تکریت واقع شده بود اسرای زیادی مظلومانه و بدون حضور حداقل امکانات به شهادت رسیدند.البته تلاش بعضی از پزشکان و پرستاران شیعه و انسان دوست عراقی را نباید از یاد برد پرستارانی مثل جاسم، سید علی و قاسم و بقیه آنها.
به ماه مبارک رمضان اولین سال اسارت نزدیک می شدیم. حدود 25 اردیبهشت اول ماه مبارک رمضان بود و بچه ها از چند روز قبل به استقبال رفتند، ولی آن روزه کجا و روزه های آزادب کجا؟ شبها هر نفر دو لیوان آب یا کمتر یا بیشتر سهمیه داشت. خیلی از بچه ها حتی در حال روزه، تشنه می خوابیدند و خواب آب سرد و یخچال را می دیدند؛ با این حال روزه هم می گرفتند.
یادم می آید روز اولی بود که در عراق روزه گرفتم.ایام روزه با گرمترین روزهای عراق مصادف بود.به خودم اطمینان نداشتم که تا غروب بتوانم در این گرمای 45 تا50 درجه دوام بیاورم! به هر صورت آن روز گذشت. دقایقی به افطار باقی نمانده بود. ناگهان در آسایشگاه باز شد. سرباز عراقی داخل شد و با اشاره مرا به همراه دو نفر دیگر به بیرون محوطه برد.یک ماشین ماسه خالی کرده بودند.گفت:اینها را با فرغون به داخل ببرید!
وقتی حاجی ابوترابی شروع به حرکت با پای پیاده به سوی مشهد می کرد شهر به شهر مشتاقان به او می پیوستند و هر کس به قدر توان خود مقداری از مسیر را با او طی می کرد. در یکی دو نقطه از طول مسیر حاجی مخفیانه از بین جمعیت غیب می زد و کسی جز تعداد معدودی نمی دانستند حاجی کجا رفته! یکی از این جا ها مکانی اطراف سبزوار بود.
اولین اتوبوس ایرانی رسید و پشت سر یک اتومبیل سواری. یک نفر که به ظاهر سرگروه ناظرین ایرانی بود بعد از اینکه به اتوبوس های جلویی سرکشی کرد و حرفهایی زد وارد اتوبوس ما شد. با صدای بلند سلام کرد و بعد از همه خواست برای سلامتی امام زمان (عج) صلوات بفرستند. از طنین صلوات نزدیک بود سقف اتوبوس از جا کنده شود. طرف انگار پشیمان شد: « گفتم صلوات بفرستید... اما نه اینجوری! »
با گذشت چند سال از اسارت به تدریج حساسیتهایی در بین جمع اسرا به وجود آمد كه دوری از خانواده و سختیهای اسارت علت اصلی این حساسیتها بود. برای رفع این مشكل خلبانان اسیر به كمك هم قوانینی را تدوین كردند كه به صورت كتابچه دستورالعمل درآمد، اسم و امضای تمام بیست و پنج خلبان زیر آن بود و همه موظف به اجرای آن قوانین بودند.
اسم ها را یکی یکی خواندند. همه سوار ماشین ها شدیم. ساعت 7 و 30 دقیقه ی عصر بود که به شهر موصل رسیدیم. شهر موصل آرامگاه حضرت یونس بود که از دور زیارتش کردیم. مردم فقیر با پای برهنه، در حالی که لباس های روستایی به تن داشتند، گرداگرد ماشین ها جمع شده بودند تا از بچه ها چیزی بگیرند. بچه ها هم به آنها شکلات، تسبیح، حوله، پیراهن و چیزهای دیگر هدیه می دادند.
شش ماه از اسارت من می گذشت که تعداد 9 نفر از منافقین که سه نفر از آنها زن بودند به اردوگاه آمدند. عراقی ها 50 نفر از اسرا را که من هم جزو آنها بودم جدا کرده و به اتاقی در نزدیکی اتاق فرماندهی بردند و این افراد به آنجا آمده و سخنرانی کردند.این جلسه حدود چهار ساعت طول کشید و منافقین تا توانستند علیه نظام و جنگ صحبت کردند.
یكی از بچهها كه در زمینهی تبلیغات بعد از پذیرش قطعنامه خیلی فعالیت داشت، در حالی كه بیش 500 قطعه از عكسهای امام را كه چاپ كرده بودیم در دستمالی پیچانده بود، راه میرفت.
یكی از سربازها كه چون با لگد بچهها را میزد نام او را «احمد كاراته» گذاشته بودند، خیلی دقیق و كنجكاو بود، همه را زیر نظر داشت. به برادرمان شك میكند و به دنبالش میرود. او هم متوجه تعقیب احمد كاراته میشود.
نامش خدامراد و اهل گچساران بود. رنگ سفیدش نشان از زخم سنگینی كه به پایش خورده بود، داشت. مانند كبوتری شكسته بال آرام در گوشهای نشسته بود و غرق در افكارش بود كه با صدای نگهبان عراقی به خود آمد.
خدامراد لنگان لنگان به سمت او رفت. نگهبان فریاد زد: «بگو... امام خمینی!» خدامراد گفت: «نه سیدی».
بخش مهمی از روحیه ی بچه ها بسته به رادیوهای ممنوعه بود. تند نویس هایی داشتیم که اخبار مهم را نوشته و برای پخش در اختیار مسئولین فرهنگی اتاق ها قرا می دادند. چون به رمز از رادیو به نام سفره ابوالفضل یاد می شد، نام نگهدارندگان رادیو را « بچه های سفره» گذاشته بودیم. چند روزی بود که بچه های سفره دمق بودند و حال و حوصله هیچ کاری را نداشتند. معلوم بود خبر مهمی را از بچه ها پنهان می کنند.
در ایام اسارت، دشمن بعثی می خواست به هر حیله و فریبی که شده ما دست از حمایت امام برداریم چرا که بزرگترین اهرم صلابت و مقاومتی که در اختیار ما بود، همین توجه و توسل به شخص حضرت امام(ره) بود. در طول هشت سال و اندی نتوانست نظر ما را ذره ای نسبت به امام تغییر دهد.
در ایام رحلت امام، در اردوگاه موصل ۲ بودیم كه باخبر شدیم امام كسالت دارند. تلویزیون عراق اخبار را مرتباً اعلام می كرد. صبح ۱۴ خرداد وقتی آمدیم بیرون آسایشگاه تا آمار بگیرند، دیدیم كه عده سربازها خیلی بیشتر شده اند. دور اردوگاه مسلسل كارگذاشته بودند. واقعاً تعجب آور بود.
به افسر عراقی جواب دادم: خمینی بوی علی (ع) و بوی پیامبر (ص) را میدهد و داستان زندگی او همچون اجداد بزرگوارش است. آن افسر خداحافظی كرد و رفت. به لطف خدا و انفاس قدسیهی امام (ره) او هم به قول خودش وفادار ماند و شكایت مرا به فرماندهی عراقی نكرد و بعد از چند روز وی را از اردوگاه به بغداد بردند.
سالهای آغازین جنگ بود. در میان اسرا پسربچهی هشت سالهای به نام مهدی، از اهالی خرمشهر، همراه مادرش اسیر شده بود. مهدی با آن كه ظاهراً خردسال بود، اما استقامتی مردانه داشت.
یك روز، افسر بعثی كه قصد داشت او را اذیت كند، گفت كه نام خرمشهر، محمره است و تو باید این جمله را تكرار كنی؛ اما مهدی اصرار میكرد كه: « نخیر، خرمشهر، خرمشهر است».
آزادگان كشورمان اگر نام سرافراز بر خود گرفتند بيترديد شاخصهايي داشتند كه اين نام بر آنها اطلاق گرديد. يكي از اين شاخصها اعتقادات ديني آنها است. در اين ميان صبر و اسقامت آنها در آن شرايط سخت و طاقتفرسا هم دقيقا نشأت گرفته از همين اعتقادات ديني است. در اين زمينه نگاهي داريم به خاطرات ناصر قرهباغي يكي از آزادگان....
مدتی بود که عراقی ها از کارهای محرمانه ی داخل آسایشگاه باخبر می شدند. مثلاً تا داخل آسایشگاه سخنرانی می شد به گوش آنها می رسید. کنجکاو شدیم که چه کسی به عراقی ها اطلاعات می دهد، چون کسی با آنها رابطه نداشت؛ اگر داشت پی می بردیم. بعد از دوماه جریان را فهمیدیم.
در دوران اسارت مدتی در اردوگاه موصل یک و سپس به موصل چهار منتقل شده و تا زمان آزادسازی اسرا در سال 1369 به همراه دیگر آزادگان در آن اردوگاه به فعالیتهای مختلف علمی ، مذهبی و فرهنگی اشتغال داشت.
سلام بچه ها حسابی کلافه بودند از ایران خبر نداشتیم.رادیو خیلی ضروری بود ولی چطوری ؟به افتادم مدتی وقت صرف کردم عراقی ها را زیر نظر گرفتم تا اینکه روزی جهت نظافت عراقی ها دنبال چند نفر جهت نظافت فرستادند.
ای آهوی وحشی کز من گریزانی/
در دیده پیدایی در سینه پنهانی/
شورآفرین چون می، شیرین تر از جانی/
باغ شکوفایی جانی و جانانی/
من تا تو را دارم با تو وفادارم/
پیمان شکن یارم پیمان نگهدارم/
شاد وغزلخوانی ماه درخشانی/
در دیده پیدایی در سینه پنهانی/
من وقتي شما جوانها را مي بينم كه با صداقت ، با سلامت روح فعاليت براي اسلام مي كنيد و خودتان را در معرض خطر مرگ قرار مي دهيد مباهات مي كنم . افتخار مي كنم كه در بين مسلمانها يك همچو جوانهاي رشيد متعهد هست . از اين جهت ، ما نبايد ازقدرتمندهايي كه اتكال به خدا ندارند، اتكال به مسلسل دارند، ما نبايد بترسيم . ترس مال آن است كه براي شهادت حاضر نباشد.
در اسفند ماه 1362 طی شورشی که توسط عده ای از اسرای بعثی حاضر در اردوگاه اسرا در شهرستان گرگان اتفاق افتاده بود چند تن از آنان کشته شدند. خبر این حادثه در اواخر فروردین به عراق رسید که بعد از آن به فرماندهان اردوگاهها دستور دادند که به اسرای ایرانی فشار وارد کنند. البته همیشه همین طور بود و فرماندهان عراقی دستور از مقامات بالا می گرفتند که اذیت بکنند یا نکنند !
ساعت 10 صبح بود که عراقی ها - اعم از درجه دار و سرباز - در حالی که هر کدام قلم و کاغذی در دست داشتند ، وارد محوطه اردوگاه شدند. بعضی از دوستان، خود را در گوشه و کنار پنهان می کردند تا در دید عراقی ها نباشند و شناسایی نشوند. خیلی از برادران هم می گفتند:« آسمان اسارت در همه جا یک رنگ است ، فرقی نمی کند در کدام اردوگاه باشیم.»
افسر عراقی در جا از جایش بلند شد، چشم هایش قرمز شده بود، آمد طرفم و محکم کشیده ای زد توی گوشم. دستور داد دست و پایم را به قرقره بستند و از چهار طرف کشیدند. داد زدم: « باشه می گویم، می گویم » افسر به سربازها نگاه کرد، آنها قرقره را شل کردند. گفتم:« من قاچاقچی ام، با این کارهایت می خواهی چه چیزی را ثابت کنی؟» افسر عصبانی تر شد. با خیزران توی دستش زد توی صورتم و دوباره گفت:« بکشید»
در اتاق بازجويى غوغا بود. همه شان فرياد مى زدند: «حرس خمينى»، (پاسدار خمينى ) و آن پاسدار شجاع، كتك ها را تحمل مى كرد و مهر سكوت بر لب داشت.
از لشكر ۱۱ اميرالمؤمنين بود. فقط گفت: «كمى آب به من بدهيد»!
در اين سرزمين ، آب قصه هاى جانسوزى دارد.
یکی از کارهای خنده دار و در عین حال مصیبت بار ضابط خلیل این بود که دستور داد تا سربازان تمام طنابهای اردوگاه را که بچه ها با لباس های کهنه، حاشیه ی پتوها و گره زدن چیزهای دیگر درست کرده بودند تا لباس هایشان را روی آنها خشک کنند، جمع کرده و پاره پاره کنند. !!
یكي از نمايندگان صليب سرخ به نام «ميشل» كه هر 45روز تا دو ماه يكبار براي بازديد و گرفتن آمار اسرا به اردوگاه مي آمد، بسيار مؤدبانه در كنار آقاي ابوترابي مي نشست و غرق در سخنان ايشان مي شد.مأموريت اين شخص دوسال طول كشيد و پس از آن ديگر خبري از او نشد. روزي در اردوگاه از يكي اساتيد زبان فرانسه كه مترجم «ميشل» بود درباره وي سؤال كردم و آن استاد گفت: ديگر به ميشل اجازه آمدن به اردوگاه را نمي دهند زيرا او مسلمان و شيعه شده است
یک روز در اردوگاه تکریت مرا صدا کردند و چشمم را بستند و از اردوگاه بیرون بردند . فکر کردم که می خواهند مرا به بغداد ببرند . چشم هایم را بستند و تا حدود سیصد متری بیرون اردوگاه بردند . آنجا صدای افسر بعثی " ستوان عبدالرحیم " را شنیدم که گفت : " چه کسی به شما گفته چشم ابوترابی را ببندید ؟ "
من تحت تأثیر راهنمایی های آقای ابوترابی به ایران رفته و پس از خواندن كتابهای شهید مطهری ، نزد علامه طباطبایی رفتم و اكنون افتخار می كنم كه یك شیعه هستم.
پس از گذشت 23 ماه از دوران اسارتم به همراه دیگر دوستان به اردوگاه موصل 4 منتقل شدیم . با انتقال ما به این اردوگاه ، تمام برنامه های از پیش تعیین شده مان در موصل 2 به هم ریخت . ما آنجا حسابی جا افتاده بودیم و برای تقریباً تمامی ایام و مناسبت ها ، مقدمات و مراسمی را تدارک دیده بودیم و زندگی روال عادی خود را طی می کرد ، مجبور بودیم دوباره از صفر شروع کنیم .
بهمن ماه 1361 در اردوگاه موصل1 بودیم. چند روزی از عملیات والفجر مقدماتی گذشته بود که عراقی ها خبر دادند باید وسایلتان را جمع کنید . موضوع از این قرار بود که در این عملیات، عراقی ها اسرای جدیدی گرفته بودند و تجربه هم داشتند که اسرای جدید را نباید پیش اسرای قدیمی ببرند.
همه ساله مراسم دهه ی فجر ، با شکوه بسیاری برگزار می شد. قبل از ماه بهمن، مسئولان ستاد برگزاری مراسم، تشکیل جلسه می دادند و خط مشی و اهداف برنامه ی آن سال را مشخص می کردند. آن گاه برنامه های هنری و سرگرم کننده ، بر اساس این اهداف ، تهیه و اجرا می شد . سخنرانی هایی نیز در جهت تأمین هدفهای ستاد صورت می گرفت .در پایان مراسم از سوی ستاد هنری اردوگاه ، ارزیابی لازم به عمل می آمد.
با نزدیك شدن ایام دهه فجر شور و هیجان خاصی در میان اسرا به چشم می خورد. همه برای استقبال از این روزها آماده می شدند. گروه هنری و فرهنگی تشكیل می شد و تلاش چشمگیری داشت.
در یکی از روزهای دی ماه 1367 عراقی ها اعلام کردند صدام دستور داده است که اسرا باید به کربلا بروند . تعدادی از بچه های مسئول نشستند با هم مشورت کردند که دشمن می خواهد از این ماجرا استفاده تبلیغاتی بکند و بگوید که با اسرا تعامل انسانی دارد و از خودش چهره ای انسان دوستانه به نمایش بگذارد تا در نهایت این پوششی باشد برای رفتارهای وحشیانه ای که با اسرا داشته است .
در اواخر سال 1362 اسرای عراقی که در اردوگاهی در گرگان نگهداری می شدند ، دست به شورش می زنند ، دولت عراق ادعا کرد که با این اسرا در ایران بدرفتاری شده است برای همین از سازمان ملل متحد تقاضا کرد که گروهی بیایند و وضعیت آنجا را ببینند و گزارش تهیه کنند . دولت جمهوری اسلامی ایران این تقاضا را منوط به این کرد که اول باید گروه سازمان ملل به اردوگاه های اسرای جنگی ایران در عراق بروند و از آنجا بازدید کرده و گزارش تهیه کنند ، بعد ایران اجازه می دهد که آنها وارد گرگان شوند .این قسمتی از خاطرات آزاده سرافراز علی زرد بانی پیرامون همین ماجرا می باشد که با هم می خوانیم:
مراسم عزاداری در محرم در اوایل با مخالفت های بسیار زیاد ، ضرب و شتم ، شکنجه و زندان همراه بود . هر نوع تجمع ، نوحه خوانی ، سینه زنی ، عزاداری و ... را ممنوع کرده بودند و افرادی را که مسبب این کارها می دانستند به شدیدترین حالت ممکن مورد تنبیه قرار می دادند .
1 ـ برادر طباطبايي مي گفت : « چندين ماه قبل از شروع جنگ بود . شهيد چمران كه آن موقع وزير دفاع بود از پايگاه ما ديداري به عمل آورد و در ضمن سخنراني گفت : اخيرا نيروهاي رژيم بعث عراق در مرزهاي كشورمان دست به ماجراجويي مي زنند لذا نياز است عده اي از برادران به طور داوطلب جهت دفاع از آب و خاك و ناموس ميهن اسلاميمان براي يك ماموريت شش ماهه به مرز اعزام شوند.
دوران اسارت هم دوران سختي بود...
...در دخمه اي تاريک که سگ هم آنجا نميماند مرا انداختند
من فرياد ميزدم : ايها الناس ، انا تشنه شديدٌ...واحدٌ ليوان الماء لطفاً...
چند سفر با ایشان همراه بودم ایشان همیشه اصرار داشتند كه به مسائلی كه همكاران در پالایشگاه دارند از نزدیك رسیدگی كنند قبل از این مسافرت كه منجر به دستگیری شان شد سفری كرده بودیم كه از ماهشهر بازگشتیم در این سفر چون موفق نشده بودیم برویم ایشان بسیار ناراحت بودند و میخواستند به هر طریقی بروند
بارها پیش مىآمد كه تلویزیونها و رادیوهاى مختلف یا روزنامهها از قول سازمانهاى مختلف بینالمللى صحبت از صلح و آتشبس بین ایران و عراق مىكردند، ولى مأمورین بعثى مىگفتند: همه اینها حرف است و این جنگ فقط به ارادهى یك نفر تمام مىشود و آن هم رهبر شماست. تا او نخواهد هیچ وقت آتشبس نمىشود.
دوم اسفندماه سال 62 گردانها جهت توجيه نقشه و كالك عملياتي به چادر فرماندهي لشكر 31 عاشورا كه در منطقه اهواز در تپه مستقر بودند اعزام شدند
احمد كاظمى در اين موقع هر كجا بود، مى آمد به آقا مهدى سر مى زد. حاضر بود براى ديدن مهدى جانش را هم بدهد. هر وقت فرصت مى كرد، مى گفت: مهدى جان! كارى كن كه با هم شهيد بشويم.
در ماه محرم هر شب نوحه سرايى و عزادارى مى كرديم. اين وضع ادامه داشت تا شب تاسوعا كه حدود ۲۰ سرباز عراقى مسلح به همراه سرهنگ فضيل، فرمانده اردوگاه وارد آسايشگاه پنج شدند. سرهنگ عراقى گفت: شما نظم اردوگاه را بر هم زده ايد. چرا سينه زنى مى كنيد؟
در
شرايطى كه بيدارى در دل تاريك شب، برادران ما را تهديد مى كرد، فرزند برومند، شهيد
عالى مقام، رهرو راه حسين (ع)، شهيد محمود امجديان، بدون اعتنا اكثر شب ها تا صبح
بيدار مى ماند و در مقابل خستگى روز، خواهش ما اين بود كه همانند بقيه برادرانت شب
را به استراحت بپرداز.
ولى به حق خانه خدا و به حق صاحب اين ايام، آقا حسين بن على (ع)، در هر لحظه اى از لحظات شب كه چشم را باز مى كردى، محمود را رو به قبله، سر به زانو، يا در حال سجده و در حال خواندن قرآن مى ديدى
در همين اثنا چشممان به خودكارهايى افتاد كه روى ميزى قرار داشت. با خود فكر كرديم هر چقدر از ما كار بكشند،
آنچه درپي ميآيد، گزارش خبرنگار و عكاس يكي از مجلات آلماني است كه در سالهاي اوج جنگ تحميلي عراق عليه ايران، ضمن بازديد از اردوگاه «رمادي» عراق كه محل نگه داري اسراي ايراني بوده، تهيه شده است. متن اين گزارش سال 1363 در مجله "اطلاعات هفتگي" منتشر شد كه بنابر اهميت موضوع و جالبي آن براي نسل جديد، ما نيز اقدام به ارائه آن ميكنيم
محرمعلى آهنگريان" آزادهاى كه از سال 58 به مدت 11 سال در اسارت رژيم عراق بود گفت: همه آزادگان به نوعى مديون اين مرد بزرگوار هستند و هرگز خاطره مهربانىها و فداكارىهاى ايشان را فراموش نمىكنند.
وى افزود: حجت الاسلام ابوترابى اخلاقى عالى داشت و حتى در زمان اسارت خود در اردوگاه شاهد بودم كه نيروهاى بعثى به رغم اعمال شكنجههاى جسمى و روحى طاقتفرسا در مورد ايشان، براى وى احترام خاصى قائل بودند.
وى تصريح كرد: من مطمئن هستم اگر به خاطر وجود حاج آقا ابوترابى و تلاشها و حمايتهاى ايشان از اسرا نبود. شايد نيمى از آزادگانى كه در حال حاضر در كنار خانوادههايشان هستند، هرگز به ايران باز نمىگشتند.




